شمارهٔ ۵
در قناعت و توفیق دین و مذهب راستبروزگار تو ، ای فخر کاینات ، کراست؟
برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقستغریق بیم و امید و اسیر روی و ریاست
فزایش سخن و نکتۀ بدیع تو راعطاست ز ایزد و دانی که آن بزرگ عطاست
بگاه تنگدلی غمگسار پیرانستگه فرا خروی باز مانع برناست
بلند نام تو ، ای روشن آفتاب خرد چو آفتاب درخشان و چون خرد والاست
فروغ رای تو از نور جرم خورشیدستخیال همت تو تاج تارک جوزاست
قضا بحسب دعای تو سوی خلق آیدمگر دعای تو اندازة نزول قضاست ؟
بژرف دریا مانی همی ، که بر جهلاسیاست سخن تو سیاست دریاست
ز بیخ و شاخ بکندی ز بهر نصرة دینهر آنچه بیخ ضلال و هر آنچه شاخ هواست
نه بر کشیدۀ جاه تو پست داند شدنه اوفتادۀ زخم تو بر تواند خاست
تو مستجاب دعایی و هر که در ره تست باعتقاد شناسم که مستجاب دعاست
اگر ببیخردی حاسدی سخن گویدخرد پژوه شناسد که پایۀ تو کجاست
و گر کسی بسر خود شکر فرو ریزدشگفت نیست که در هر سری دگر سوداست
سخن به دانشِ گوینده پایگه گیرد و گرنه طوطی و شارک چو آدمی گویاست
وگرچه جغد چو باز سپید صید کندز باز و جغد گه فال مرتبت پیداست
اگر بشکل و بصورت عدوت همچو تواستز روی عقل و بزرگی ز پایة تو جداست
بلی گیاه و زمرد برنگ یکدگرندولیک جنس ز مرد نه قدر جنس گیاست
یکی بتاج شهان در نشاندة شرفستیکی بکام ستور اندرون ز بهر چراست
بزرگوارا ، ما نا طریق و سیرت مننه بر مثال و طریق جماعت شعراست
ز بی فروغی بازار شعر خاطر مناز آنچه بود نیفزود وز فزوده نکاست
چو خواستار بود خاطرم سخن ناردبدان مثال که خواننده در تواند خواست
همیشه تا بگرانی هوا نه جنس زمینستهمیشه تا بخفیفی زمین نه جنس هواست
بقات باد و مبادا جهان که بی تو بوداز آنکه سنت و دین را ببودن تو بقاست