گنج

شمارهٔ ۳۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۶۰ بیت
از هری گر سوی اوغان شوی، ای باد شمالباز گویی ز هری پیش ملک صورت حال
گویی: آن شهر، کجا بود دل بخت بدوشادمان همچو دل مرد سخی وقت نوال
بی تو امروز همی نوحه کند بخت بروهم بران سان که عرب نوحه کند بر اطلال
جمله کاشانۀ آن شهر طلالند امروزجغد کاشانه فرو برده بر اطراف طلال
منم آن باد شمالی که ز من روح افزودبی‌تو کس روح نیفزود ز من باد شمال
آتش هیبت تو تا ز هری دور شدستبندگان تو چنانند که بر آتش نال
خون به قیفال در از بیم بیفسرد همیبزد ایام ز مژگان یکایک قیفال
نه بطبع اندر شادی، نه به مغز اندر هوشنه بشخص اندر کسوت، نه به دست اندر مال
لیکن، ای باد، چو این گفته بوی باز بگوی:کای فلک فرۀ سیما ملک اعدا مال
تو نه یزدانی و از مال تو سوی همه خلقهمچو یزدانی تقدیر رسیدست اموال
در حریم تو، اگر نقش شود صورت شیربند پولاد شود پنجۀ او را دنبال
به خدای متعال، ای ملک روی زمینکه بسازد همه کار تو خدای متعال
در سر مملکت و دولت خود، با همه خلقنیکویی کرده ای، ای پادشه نیک‌سگال
اگر از باختن و تاختن گوی و کمیتروزکی چند شدی بستهٔ آسایش و هال
آب سیل، ار چه کند قوت و با سهم رَودتا نیاساید جایی نشود آب زلال
ور به ناکام خود از ملکت خود دور شدیملکت و کام تو زآنجا رسد ای شه به کمال
شاخ باریک جداگانه درختی نشودتا نبرّندش و جایی ننشانند نهال
وگر از حادثهٔ چرخ شدی رنجه به دلدر شادیست در آن رنج، تو از رنج منال
به دوالی، که عنانست، نیاراید دستمرد، تا پیش معلم نخورد زخم دوال
وگر احوال تو تغییر پذیرفت، شها اندرین عالم تغییر‌پذیرست احوال
مشتری را، که همه سعد جهان بسته بدوستهم تغیر رسد از جرم سپهر و اشکال
گاه مسعود بود ذات وی از سعد شرفگاه منحوس بود جرم وی از نحس وبال
ور قوامی بشد از مملکت و دولت توهم ز ایام قوامی بپذیرد به جمال
ماه بر جملۀ هفت اختر سیاره شهستنیست رأی حکما را بجز این روی اقوال
گاه بر فوق سما باشد و گه تحت زمینگه بود درّ درخشان و گهی چفته هلال
سیر اعمال چو بر مرد شود بسته، سپهرهم از آن بستگی او را بگشاید اعمال
اثرش راست چو صنعتگر محتال شدستکه ز ناچیز همی چیز نماید محتال
مرد خزاف بچین آن گل بی‌قیمت رابکند از لگد گرز و ز چنگال اشکال
زو یکی پاره سفالی بنماید که شودچاشنی‌گیر چو تو خسرو آن پاره سفال
ای خداوندی کز صحبت تو خیره شودخرد آنجا که به برهان بود الا به جدال
بیم و آمال، شها، در عقب یک دگرندگه ز آمال رود بیم و گه از بیم آمال
آدمی، گرچه ز چنگال هژبرست به بیمهم بزر گیرد و تعویذ کند آن چنگال
تو شهنشاه ملوکی و شهان را ز افلاککارهایی بجهد نادر و نادر‌ تمثال
گردد از بخت شما گوهر الماس جمدگردد از فرّ شما دانهٔ یاقوت زکال
کارهایی که شما را ز عجایب بروددل و اندیشهٔ ما زان بهراسد به خیال
نه چو مایید شما از ره توفیق و عملگرچه ماییم ز صلصال و شما از صلصال
صوف بصری و جوال، ار چه ز پشمند به اصلصوف بصری نبود گاه بها همچو جوال
ای ثبات تو ممکّن ز همه روی ثباتوی خصال تو مخیّر ز همه نوع خصال
نه ز جود تو زیان و نه ز عدل تو ستمنه ز لفظ تو گزاف و نه ز طبع تو محال
اندر آن وقت که قتّال زند نعرهٔ جنگتیغ در بازوی قتّال در آید به قِتال
باد بر روی هوا عرضه کند قوس قزحاز بسی رایت سبز و بسی رایت آل
انجم از چرخ بر آرند دلیران به کمندگرد بر چرخ فشانند ستوران به نعال
گر ز پنجاه‌منی پست کند مغفر و سرتیغ الماس نسب پاره کند جوشن و یال
تیغ خون ریز، ز بس رخنه، شود سیمین‌تنقدّ خونخوار، ز بس رنج، شود زرین نال
سله‌ای گردد میدان و در او مار کمندبیشه‌ای گردد خفتان و در او شیر، غزال
اسب کشتی شود و حملهٔ او قوّتِ موجدشت دریا شود و تیغ در او ماهی وال
علت صرع بود رایت تو خصمِ تراکه چو مصروع از آن خصم بر آرد زلزال
کلکت ار نطق پذیرد چه بود صاحب ری؟تیغت ار روح پذیرد چه بود رستم زال؟
با سر خامۀ تو جملۀ آمال قرینبا دل خنجر تو زَهرهٔ آجال محال
ابر در لفظ سخای تو چه چیزست؟ ضمینچرخ در جنب توان تو چه چیزست؟ عیال
سهم یک حرف ز علم تو فزون تر ز بحوروزن یک لفظ ز حلم تو گران تر ز جبال
نه ز شاهان چو تو شاهی رسد از نسل ملوکنه ز مردان چو تو مردی بود از پشت رجال
ای خداوند، من از شدت دلتنگی خویشبر شمارم، به عدد بیشتر آید ز رمال
مغز من خیره ، بدان گونه که در مغز، خِردطبع من تیره ، بدان گونه که در طبع، ملال
من درین شهر یکی مرغم در بند قفسمرغ اقبالِ مرا کنده زمانه پر و بال
خدمت مجلست، ار بخت به من باز دهددولتی یابم کان را نبود روی زوال
تا چو قلزم نتوان ساختن از یک قطرهتا چو ثهلان نتوان ساختن از یک مثقال
باد نام تو چو بخت تو فزون روز به روزباد عزم تو چو فر تو فزون سال به سال
گشت پرداخته بر فرخی این شعرِ بدیعآخر ماه صیام اول ماهِ شوال
فال‌هایی زده‌ام خوب و حکیمان گفتند:کز قضای ازلی جزو مهین آمد فال