گنج

شمارهٔ ۳۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۸۰ بیت
ز نور قبۀ زرین آینه تمثال زمین تفته فرو پوشد آتشین سر بال
فروغ چتر سپهری بیک درخشیدنبسنگ زلزله اندر زند بگاه زوال
درر چو لاله شود لعل در دهان صدفچون آب موج زند سیم در مسام جبال
بریخت برگ گل مشکبوی پروین شکلچو جرم پروین بر آسمان کشید اشکال
ز خوید سبز بگردد همی سرین گوزنز لاله سرخ بگردد همی سروی غزال
طیور ، گاه پریدن ، ز تابش خورشیدهمی کنند بمنقار آتش از پر و بال
چو گرم گردد آب از هوای آتش طبع پشیزه نرم شود بر مسام ماهی وال
ز نور تابش خورشید لعل فام شودسروی آهوی دشتی ، چو آتشین خلخال
گمان بری که برفتن سموم آتش زخمز خشم شاه کند بر زمانه استعجال
گزیده شمس دول،شهریار زین مللستوده کهف امم ، آفتاب جود و جلال
طغانشه بن محمد ، که خواندش گردونخدایگان عجم ، شهریار خوب خصال
ز گنج او بسوی سایلان درگه اوچو مور در گذر خاک راه جوید مال
ز جود دست وی اندر نگین خاتم اوهمی گشاده شود چشمه های آب زلال
هلال شکل ز نعل سمند او گیردبدین سبب زخسوف ایمنست شکل هلال
ستاره لفظش خوانند و آسمان مرکببگاه قول و معانی ، بروز جنک وجدال
فرو گرفتن و بیرون گذاشتن عجبستستاره از سر کلک ، آسمان ز تاب دوال
ایا شهی،که بهنگام کین رسول اجلز خنجر تو برد روزنامۀ آجال
شدست قابض ارواح تیغ هندی توچنانکه نقش نگین تو مقصد آمال
مگر که در ازل ، ای شاه ، حکم رزق و اجل نگین و تیغ ترا داد ایزد متعال؟
گر اژدها برود بر طریق لشکر تونهان کند ز نهیب تو مهره در دنبال
ز روی تیغ تو اندر دو چشم دشمن تودهان گشاده نماید نهنگ مرگ آغال
بدان گهی که چو شیران یلان آهن پوشبرون شوند خروشان همال پیش همال
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علمتن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال
ز بهر کین زره تنگ حلقه در پوشندبجای پوست در ارحام مادران اطفال
ستارگان چو شجاعان جنگ بر گردونهمی کشند بدریای خون درون اذیال
صدف ز بیم بلا در جهد بکام نهنگز خون برنگ یواقیت سرخ کرده لئال
زمین چو پشت کشف پر ز غیبۀ جوشنهوا چو قوس قزح پر علامت ابطال
هوا چو بیشۀ الماس گردد از شمشیر زمین چو پیکر مفلوج گردد از زلزال
جز از گشاد تو در چنبر فلک که بردفروغ خنجر الماس فعل مغز فتال ؟
چنان گریزد دشمن که شیر رایت اوز هیبت تو نجنبد مگر بشکل شکال
چو گرم گردد از آشوب حمله مرکب توبجای خوی ز مسامش برون جهد پر و بال
مخالف تو اگر تیر در کمان راندچو خار پشت سر اندر کشد بتیر نصال
ستاره در روش چرخ چون کند خردشزمین بتارک ماهی فرو برد اشغال
پس از نبرد تو مر خستگان تیغ تراز خون بدل رود الماس ریزه از قیفال
بروز جنگ زیک میل ترگ دشمن تو ز عکس خنجر تو بترکد چو تشنه سفال
ز ضربت تو الف وارقد دشمن تودو نیمه گردد و باز اوفتد بصورت دال
مخالفت ننهد تیغ آبدار از دستاگر چه تیر بود بر مخالف تو و بال
گمان برد که اگر اشک او کمی گیردز آب تیغ توان کرد دیده مالامال
پس از نبرد تو عمری در از بر شخ کوهز زخم تیغ تو بر موج خون روند ابدال
بروز حرب مجوف کنی بیک فرسنگبنیزه ار زره تنگ حلقه نقطۀ خال
سپهر چنبری از خدمت تو جوید نامسعود مشتری از سیرت تو گیرد فال
هزار دریا در یک سخاوت تو ضمینهزار گردون در یک کفایت تو عیال
ز همت تو کم از نقطه ایست جرم فلکز سیرت تو کم از ذره ایست کل کمال
هزار جای فزون گفت عنصری که: « ملکبرور جنگ به آمد ز خان و از چیپال »
ز دولت پدران تو صد هزار ملکنگون شدند چو چیپال و خان بروز قتال
ایا شهی ، که ز عدل تو شیر شادروانز دست خویش بدندان برون کند چنگال
اگر بدولت محمود می پدید آمدز طبع عنصری آن شعرهای سحر مثال
مرا بفر تو باید که در ترازوی نظمخواطر شعرا کم سزد ز یک مثقال
ز بحر خاطرم ار ابر قطره برداردبجای گل سر طوطی برون دمد ز نهال
زمانه گردن اقبال را قلاده کندهر آن قصیده که من بر سرش نویسم : قال
نگیرم از قبل جاه خدمت اعیاننگویم از جهت مال مدحت ارذال
نه در حدود تمکن کنم ز بهر طمعنه از ملکوت مذلت کشم ز بهر منال
ببندگیت رضا دادم از عقیدت دلبدوستیت جدا گشتم از عشیرت و آل
نه منتست که بر تو همی نهم ، لیکنهمی بنظم بگویم مجاری احوال
شنیده بودم از این پیشتر که : راه سرخسبود نشیمن آفات و مرکز اهوال
سموم وار بود بادهای او محرقشرار وار بود خاکهای او قتال
طریقهاش بباریکی پل محشرمضیقهاش بتاریکی دل دجال
از ان قبل که در آن ره بعینه گفتیکه روضه های جنانند توده های رمال
مرا ز خاصۀ خود بود زیر ران فرسیبتن چو کوه جسیم و بتگ چو باد شمال
تکاوری ، که زمین از تحرک سم اوبود چو نقطۀ سیماب دایم از زلزال
منقط از اثر گام او هوا بشهبمنقش از اثر نعل او زمین بهلال
نهنگ وار گه غوطه در رود ببحارپلنگ وار گه پویه بر شود بجبال
چو در مصاحبت او بریدم آن ره رامرا معاینه شد کان حدیث بود خیال
بمدحت تو سخن های چابک اندیشمنه طبع ایشان زربود و آن من صلصال ؟
فغان من همه زین شاعران خیره سخنغریق بحر جهالت ز طبع تیره و ضال
فریب تشنگی این قوم را بر آورده ز آفتاب تخیل دو صد سراب محال
ولیک اگر چه چنینست هم پدید بودخسک ز لؤلؤ مکنون وروبه از ریبال
زمرد و گیه سبز هر دو همرنگندولیک از ین بنگین دان برند ، از آن بجوال
خدایگانا ، طبع لطیف خواهد شعرلطیف زود پذیرد تغیر احوال
چو مشتری بدرخشد گه فزونی عزچو خاک تیره نماید بگاه سستی حال
خدایگان اگر این چند بیت بپسنددمرا بباغ طرب در،چو سرو گردد نال
چنان شود سخن من ، که در معانی اوبخیرگی نگرد طبع جادوی محتال
و گر بخدمت آن صدر آفتاب آیینبکام دل رسم و رسته گردم از اهوال
بفر دولت شاه از برای خدمت منقلاده بر نهد از ماه نو فلک بغزال
جهان پیر چو من یک جوان برون ناردبلند همت و بسیار دان و اندک سال
همیشه تا نشود لعل عود و مرجان مشکهمیشه تا نشود عود فحم و مشک ز کال
بکامرانی بنشین ، ببین مخالف رابچنگ مرگ مقید ، بدام ننگ نکال
زآب تیغ تو آتش گرفته جان عدوز موج دست تو گوهر فشانده ابر نوال
چو مهر بر طرف آسمان قصر بتابچو سرو در کنف بوستان عدل ببال
طرب فزای و درون پرورو فراغت کنسماع ساز و تنعم کن و نشاط سگال