گنج

شمارهٔ ۳۶

قافیه: م۱۸ بیت
ایا از ملک زادگان فخر عالمنژاد ترا ملک عالم مسلم
نه در طالع دشمنان تو یک عز نه اندر دل دوستان تو یک غم
همی پیش چشم من آید که گیتیبگیری بخنجر ، سپاری بخاتم
بر مح چو افعی کنی مر عدو رارگ و پی در اندام افعی و ارقم
دم نای رویین تو چون بر آیدبد اندیش را بر نیاید یکی دم
وز آن هندوی تیغ زهر آب دادهچو یخ بفسرد در عروق عدو دم
ایا پادشاهی ، که گرزنده بودیبخدمت چمیدی بدر گاه تو جم
پرستیدن خاک نعل ستورتبود فخر آبای من تا بآدم
بدین نامه تا شادیم برفزودیبس شادی دشمنان کرده ای کم
ازین پس بحشمت مرا بنده زیبدهر آن کس که یک بیت گوید بعالم
زشادی و از خرمی مست گشتمکه هرگز مبادی بجز شاد و خرم
تو آن پادشاهی ، که گر زنده بودیزمین بوسه دادی ترا سام نیرم
تو آن شهر یاری ، که أز تیغ و تیرتفرو شد بر آوردۀ زال و رستم
گر از خط تو فخر و لافی فزایمنه لافیست نا حق ، نه فخریست مبهم
الا تا نه هر خانه باشد چو کعبهالا تا نه هر چاه باشد چو زمزم
خصال تو بادا و نام تو باداچو زمزم مطهر ، چو کعبه معظم
روان بداندیشت از آب تیغت بآتش درون همچو فرزند ملجم
وزان خواب من بنده نیمی بیایدنیاید دگر نیمه والله اعلم