گنج

شمارهٔ ۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۳۷ بیت
بفرخی و سعادت بخواه جام شرابکه باز باغ برید از پرند سبز ثیاب
ز رنگ میغ و ز برگ شکوفه پنداریزمین حواصل پوشید و آسمان سنجاب
بشاخ سوسن نازک قریب شد قمریز برگ گلبن چابک غریب گشت غراب
چو دست مردم غواص دست باد صبابباغ روشن گوهر دهد ز تیره سحاب
سکندرست صبا ، کز بیان تاریکی به حد روشنی آورد گوهر نایاب
چو تر شود گل باغ از گلاب دیدۀ ابرگل شکفته برون آرد از پرند نقاب
اگر گلاب زگل ساختند نیست عجبعجب تر آنکه همی باغ گل کند ز گلاب
بهاری ابر سیه فام تند و پیچندهبه مار افعی ماند دهان پر آتش و آب
اگر زمرد صحرا نه نور داد بدوزدیده ابر چرا بر زمین فشاند مذاب ؟
شگفت نیستکه از برف لاله ساخت زمین که هست لاله چو شنگرف و برف چون سیماب
گمان بریکه زگل ارغوان خجالت یافتبجای خوی زمسامش برون دمید شراب
به رنگ عنبر نا بست شاخ او بدرستاگر شدست شرابش ببوی عنبر ناب
به قوت گل و سبزی زمین باغ اکنون چو بخت خواجه عمید آمدست روشن و شاب
ابوالحسن علی بن محمد ، آنکه بدوستبلند نعمت و بخت و ستوده حشمت و آب
خدایگانی ، آزاده ای ، که سیرت اوتمام ذات صیانت شدست و عین صواب
گر آب ابر بگیرد صدف بنام عدوشخسک کند بگلودر چو لؤلؤ خوشاب
و گر عدوی وی اندر دو چشم شیر شوددو دست مرگ در آید بچشم شیر چو خواب
ورا سجود برد نور جان افلاطونبدان گهی که برد دست سوی کلک و کتاب
هزار عنصری آید کهین خیالی اوز روی علم عروض و قوافی و القاب
ایا عمیدی کاعدای تو چشید ستندز تیغ مرگ سیاست ، زلفظ بخت عتاب
شعاع دیده آن کیمیای زر گرددکجا خیال کف تو ببیند اندر خواب
بدست و طبع تو عین سخا و همت راسبب نهاد ، تو گویی ، مسبب الاسباب
همی سخا و فعال ترا بلفظ فصیحمدیح خواند نا بسته نطفه در اصلاب
ستارۀ عدوی تو زسهم و هیبت توگداز گیرد و او را لقب نهند شهاب
تو آن کسی که زبهر گزافه بخشیدنزرسم خلق همی کم کنی رسوم حساب
مخالف تو ترا با خود ار قیاس کند همی بقوت دریا نهد بخار سراب
مگر نداند کاندر فلک همی سازدزخاک سم ستور تو مشتری محراب
تو گر بهمت خود چرخ را پیام دهیزبان سعد دهد مر ترا ز چرخ جواب
گزافه داند با دولت تو کوشیدنگزافه نیست بریدن ز ران شیر کباب
خدا یگانا ، جان رهی و طبع رهیز خلق عالم دارد به مدحت تو شتاب
شگفت نیست که چاکر عروس مدح ترابه زیور سخن آراستست در هر باب
نه بنده کرد ، که تأثیر مدحتت کردستکه در معانی و لفظش خرد کند اعجاب
مدیح خویش تو گویی ، نه من همی گویمز ما نیاید جز سیرت ذوی الالباب
اثر فلک کند ، ار نه کجا پدید آیدتمامی فلک از خط زیج و اسطرلاب
ز راستی مدیح تو طبع مادح تو بحاصل آرد یک بیت و صد هزار ثواب
همیشه تا ندرد پشه پشت و یال هزبرهمیشه تا نکند صعوه پر و بال عقاب
هزار سال بمان در مراد خویش رهینموافقان بنعیم و مخالفان بعذاب