شمارهٔ ۱
چه جرمست این که هر ساعت ز روی نیلگون دریازمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا؟
چو در بالا بود باشد به چشمش آب در پستیچو در پستی بود باشد به کامش دود بر بالا
گهی از دامن دریا شود بر گوشۀ گردونگهی از گوشهٔ گردون روَد زی دامن دریا
فلک کردار برخیزد، کران پر اختر روشنصدف کردار بر جوشد، میان پر لؤلؤ لالا
ز موج آسمان پهنا، ز چرخ چنبری گوهرز چرخ چنبری گوهر، ز موج آسمان پهنا
به جای قطرهٔ باران، هوا او را دهد لؤلؤبه عرض لؤلؤ مکنون، زمین او را دهد مینا
هوا از چهر او گردد بسان دیدهٔ شاهینزمین از اشک او گردد به سان سینهٔ عنقا
سپاهش را برانگیزد، به دریا برزند غارتمصافش را بپیوندد، به گردون بر، کند غوغا
از ان غارت پدید آید هوا را افسر لؤلؤوزین غوغا بپوشاند زمین را صدرهٔ دیبا
معنبر گردد از چهرش به عینه پیکر گردونمنور گردد از چشمش بلؤلؤ جامۀ صحرا
همی گرید ازو گردون به سان دیدهٔ وامقهمی خندد ازو صحرا به سان چهرهٔ عذرا
گهی گوهر برافشاند چو دست شاه گوهربخشگهی آتش برانگیزد چو تیغ شاه در هیجا
تو گویی خدمتی سازد همی بر رسم نوروزیز شکل لؤلؤ عمان، ز نقش دیدهٔ صنعا
خجسته شمس دولت را، همایون کهف ملت رامبارک زین ملت را، طغانشه مفخر دنیا
جهانداری که خشم او بخارا در زند آتششهنشاهی که تیغ او برآرد آتش از خارا
اگر طبعش گذر سازد به سوی بصره و طایفو گر جودش گذر گیرد به سوی مکه و بطحا
شهی و شهد گرداند کشنده تخم در حنظلزر و یاقوت گرداند خلنده خار در خرما
ز تاب خشمش از عنبر بجوشد آتش سوزانببوی خلقش از آتش ببوید عنبر سارا
و گر از خلخ و یغما نه او را بند گانندیجهان نشناسدی خلخ فلک نستایدی یغما
زمان با پایهٔ تختش نخواهد خاک را ساکنجهان با گوشهٔ تاجش نداند چرخ را والا
طبایع داند این روشن که اندر گردش گیتینیارد آسمان او را ز گشت اختران همتا
دو چیز طرفه یا بدز و عدو در گردش و کوششکز و خالی نبینندش چو لفظ مقطع از مبدا
به سر در، خنجر بر آن، چو جهل اندر سر نادانبه دل در، ناوک پران، چو دانش در دل دانا
الا! یا پایهٔ تختت فرود پیکر ماهیالا! ای گوشهٔ تاجت فراز گردش جوزا
اگر کسری و دارا را درین ایام ره بودیشدی گنجور تو کسری، بدی دربان تو دارا
اگر قیصر بروم اندرز خشمت بنگرد هیبتو گر خاقان به چین اندر زنامت بشنود آوا
یکی خشم تو برگیرد به جای خنجر و نیزهیگی نام تو بگزیند به جای خاتم و طغرا
منقش جامهٔ رنگین زحلش نوبهار آئینمنور لؤلؤی مکنون زشکلش مشتری سیما
زدست زایرت خیزد به از بغداد و از ششترزلفظ مادحت زاید به از عمان و از لحسا
ز دریا گر سخن رانی بدان منظور و آن آیینزگردون گربر آشوبی بدان تیغ حلال آسا
از ان در قعر این ریزد چو لؤلؤ اختر روشنوزین در صحن آن جوشد چو اختر لؤلؤ بیضا
چو در میدان بگردانی سنان در لشکری انبهچو در کوشش بجنبانی عنان در گوشه ای تنها
اگر دیوانه ای شیدا بود با گرز تو عاقلو گر آهسته ای بخرد شود با تیغ تو کانا
دل گر زت فرو کوبد سر آهستۀ بخردسر تیغت بپیراید دل دیوانة شیدا
سپاهت را چو بنمایی ره پیکارو کین جستنزمین چون آسمان گردد زشخص دشمنان بالا
عنان اندر عنان بندند خیل صاعقه حملهزمین از نعلشان ارقش ، سپهر از زخمشان زرقا
کمان سخت اگر گیرند پیش حملۀ دشمنسبک دستی اگر جویند پیش لشکر اعدا
بزخم تیر بستانند نور از دیدۀ روشنبنوک نیزه بگشایند آب از چشم نابینا
سپاه یکدل و یکتا چو در میدان بود جنگیزمانه مر ترا خواهد سپاه یکدل و یکتا
چو در کوشش بیامیزند گردان کینه با کوششهم آورد تو در کوشش نیارد آسمان کوشا
بوقتی کز سر خنجر نمایی خصم را نکبتنماند پیش اسب تو بمیدان تندر و نکبا
ز باد تیر پرانت بسوزد جان اهریمنزتف تیغ برانت بجوشد مغز اژدرها
فرو سنبی دل دشمن بدان تیر شهاب آیینبدرانی صف لشکر بدان تیغ فلک مانا
اگر جز وی زمهر تو ببر اندر کنی قسمتو گر جزوی زحلم تو ببحر اندر کنی اجرا
چو گوهر ، لؤلؤ مکنون بخاک اندر شود پنهانچو لؤلؤ ، گوهر رخشان بآب اندر شود پیدا
زبهر نظم مدح تو بمردم بر عزیز آمدروان روشن بخرد ، زبان جاری گویا
زبان داند که نندیشد روان جز مهر تو بخردروان داند که نسراید زبان جز مدح تو زیبا
الا تا ناورد گیتی درستی رای بخرد رانشان از چشمۀ حیوان و شکل از پیکر عنقا
بچم در مجلس شادی ، بکش در جام و در ساغرزدست لاله رخساری فروغ لاله گون صهبا
بکام دل بخور نعمت،بمان جاوید در دولتببزم اندر بچم شادان ، بملک اندر بمان برنا