گنج

شمارهٔ ۱۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۶۶ بیت
چون چتر روز گوشه فرو زد بکوهساربر زد سر علامت عید از شب آشکار
هر کوکبی بتهنیت عید بر فلکدر زیور شعاع برآمد عروس وار
چون بر فراخت عید علامت بدست شب نوروز در رسید و علمهای نوبهار
باد صبا مقدمه بود از سپاه گللشکر همی کشید بهر کوه و هر قفار
چون گوشۀ علامت عید از فلک بدیداندیشه در گرفت و فرو شد باضطرار
تافر خجسته رایت نوروز در رسیداز گرد راه با علم و خیل بی شمار
باد صبا بیامد و خدمت نمود و گفت :کای جان لهو و کام دل و سعد روزگار
آگه نه ای که عید همایون ببندگیستدرگوش چرخ کرد زر اندوده گوشوار
گر ما بپیش لشکر او بر گذر کنیمهم جای فتنه باشد و هم بیم کارزار
نوروز ماه گفت : مرا با خجسته عید شرطیست مهر پرور و عهدیست استوار
ز ایدر عنان بتاب و بدو بر پیام منبنشین ، بگو و بشنو ، برگرد و پاسخ آر
ز اول زمین ببوس و ثنا خوان و پس بگوی :کای رایت سعادت و فهرست افتخار
بخرام سوی من ، که ز بهر خرام تو بستم هزار قبه ز کشمیر و قندهار
با تختهای جامۀ دیبای شوشتربا عقدهای لؤلؤ دریای زنگبار
بر گرد گرد قبه گروه از پی گروهمرجان سلب پیاده و مینا سنان سوار
مرجان گرفته در لب و زنگار در قدمشنگرف سوده بر رخ و در دل نهاده قار
رایاتشان ز تودۀ یاقوت شب چراغاعلامشان ز دانۀ لؤلؤی شاهوار
از بهر آنکه چون سوی صحرا برون روندبر روی خاک تیره بسازند رهگذار
در سپید ابر فرو ریزد از دهن مشک سیاه باد برافشاند از کنار
بیجاده حقه حقه بسایم ببوستانپیروزه حلقه حلقه بر آرم ز جویبار
هم چهره های سرخ برون آرم از چمنهم بیخهای سبز برون آرم از چنار
سیماب چون بلور فرو ریزم از هواشنگرف چون عقیق بر آرم ز شاخسار
زنگار و سیم خام فشانم زبار و برگکافور و زر پخته نمایم ز برگ و بار
بر سایۀ سر تو ، بهر جا که بگذری چتری زنم بنفش ز دیبای سبزکار
مشک سرشته در دل بیجاده افکنددست زمین ز بهر تو برطرف مرغزار
از بهر مدحت تو زبان سازد از عقیقاندر دهان غنچه گل سرخ کامگار
زان پیشتر که به سر حراقۀ فلکخورشید تیغ بر کشد از تیغ کوهسار
بخرام ، تا پگاه بآیین بندگیهر دو بهم رویم بدرگاه شهریار
شمس دول طغانشه ، زین امم کزوستایام شادمانه و افلاک بختیار
از خشم اوست آتش سوزنده را شتابو ز حلم اوست خاک گراینده را وقار
زرین شود زمانه ، گر از بحر دست اوکمتر ز ساعتی بهوا بر شود بخار
با بوی گرد لشکر او آهوان هندبر دشت ترک نافه همی بفگنند خوار
گر بشنود پلنگ امین خدنگ او هر سال پوست بفکند از تن بسان مار
از بیم شیر رایت او شیر دست کشدر صورت گوزن همی گردد آشکار
ای آفتاب بخشش و شادی بروز بزموی آسمان همت و رادی بروز بار
تا ز آب رنگ تیغ تو الماس بر دمیدالماس جز در آب نگیرد همی قرار
این مملکت گرفتن و این ملک داشتندر گوهر شریف تو بنهاد کردگار
زخم درشت باید و پیکان سنگ سنبتیغ بنفش خواهد و بازوی کامگار
سعهد سپهر مرکز شاهی و قطب ملکزین چار نگذارند و داری تو هر چهار
تیغ تو برفگند و سنان تو بر درید بر چرخ سیر انجم و بر کوه خاره غار
از ران و ساعد تو جهان در هم افکندآن خنگ شیر زهره و آن گرز گار سار
بحریست همت تو سخارا ، سپهر موجابریست فکرت تو سخن را ، ستاره یار
از چنبر سپهر بخدمت فرو نشست بر گوشۀ کلاه تو خورشید چند بار
وز فر خدمت تو کنون از شعاع اولعل بدیع روید و یاقوت آبدار
گر عکس تیغ تو بهوا روشنی دهد ارواح کشتگان شود اندر هوا فگار
خونی که از عدو بچکاند سنان توبر خاک سطرهای مدیحت کند نگار
شیری که گرد اسب تو بر سوی او نشستهر چند گاه گیرد نافش بمشک بار
گر اشک دشمن تو بلؤلؤ صفت کنند بیرون دمد ز لؤلؤ ناسفته نوک خار
سیمرغ پر ز پوست بمنقار برکشداز بهر آنکه تیر ترا برشود بکار
در سایۀ سنان تو گردد گیاه سبزرنگین چو لعل سوده و سوزنده چون شرار
آهو کزان گیا بخورد قطره های مشکاندر دهان نافه کند دانهای نار
گر بشنود نهنگ بدریا ز زخم توچون خارپشت سینه کند پیش سر حصار
جان مخالف تو بصد میل بشنود از کوهۀ سنان تو آواز گیرو دار
دندان بپنجه در دهن شیر بشکندآن روبهی که از تو شود رسته در شکار
کان شیشۀ بلور شود در مسام سنگ گر رای روشن تو کند بر فلک مدار
شاخ گیای زرد شود کیمیای زر کز نعل مرکب تو نشنید برو غبار
ساز نشاط باید و آیین خسروی ای شاه نامجوی ، بدین جشن نامدار
از بسکه تیغ جود تو در زر گذارد زخمو ز بسکه کرد دست تو سیم سخا نثار
سیم از دل شکوفه برآمد بجای برگزر در دهان غنچه فرو شد بزینهار
چون روی لاله باد بشوید بچشم ابردر هم زند بنفشه سر زلف تابدار
بلبل همی بنالد بر هجر یار سختقمری همی بگرید بی آب دیده زار
چون تودۀ عقیق یمانی بدست گیردر ساغر بلور می لعل خوشگوار
از دست دلبری ، که بود سوی و روی اوبر مشتری بنفشه و بر ماه لاله زار
تا پنجۀ هزبر نگردد سرین گورتا سینۀ صدف نشود پشت سوسمار
گیر و ببوس و بشنو و بستان ، بنه کنونزلف و لب و سماع و می ، از سر غم خمار
شعر و سماع خواه و طرب جوی و باده خوردینار و بدره بخش و جهان گیر و ملک دار