گنج

شمارهٔ ۱۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۶۶ بیت
خوش و نکو ز پی هم رسید عید و بهاربسی نکوتر و خوشتر ز پار و از پیرار
یکی ز جشن عجم جشن خسرو افریدونیکی ز دین عرب دین احمد مختار
جهان بسان یکی چادری شدست یقینکجا ز عید و ز نوروز پود دارد و تار
ز روی پیری گلزار چون زلیخا بوددعای یوسف گشت آب و ابر در گلزار
اگر نسیم گل نو چو خضر در سفرستردای خضر چرا بر سر افگنند اشجار ؟
چو میغ گوشۀ چتر سیه برافرازدبآسمان کبود از میان دریا بار
خدنگ بارد بر آسمان جوشن پوشز دامن زره زنگیان تیغ گزار
ز عکس لاله و از عکس سبزه بزخیزددو نیم دایره از روی ابر باران بار
گمان بری که ز بس سبزی و ز بس سرخیکه سبزی خط یارست و سرخی لب یار
بسان مهرۀ مارست شکل ژاله و زوبشکل مار در آید بدشت سیل بهار
اگر ز مار همی مهره خاست ، از چه سببکنون ز مهره همی خیزد ، ای شگفتی ، مار ؟
چو پشت مشکین سارست شکل لاله و زوچکان بسان نقطهای پشت مشکین سار
ستارگان بمجره ، درست پنداریگل سپید برو آب زر برده بکار
دریده پیرهن سبز غنچه بر گل زردچنانکه طوطی بر زعفران زند منقار
ز باد چفته شود برگ زرد گل ، گوییمگر کسی بفسان برهمی زند دینار
صبا بسوی گل سرخ برد وقت سحرسماع بلبل روشن روان ز شاخ چنار
درید لالۀ کوهی نقاب زنگاریچو شمع سوزان مومش سرشته بازنگار
تصوفست همانا طریقت گل سرخکه بر سماع بدرید جامه صوفی وار
گمان بری که گه زخم بازوی خسرو سنان لعل ز خفتان سبز کرد گذار
گزیده شمس دول شهریار زین ملوککه دین و دولت ازو گشت جفت عز و فخار
ابوالفوارس خسرو طغانشه ، آن ملکیکه شاهی از اثر جاه او برد مقدار
خدایگانی ، کز قدر و جاه و بخشش اوستمدار چرخ و سکون زمین و موج بخار
خصایلش همه تهذیب دانشست و خردجوارحش همه ترکیب بخششست و وقار
بسی بلیغ تر آید ز گفت افلاطوناگر معانی یک لفظ او کنی تکرار
چه لفظ او بسخن در ، چه ابر گوهرپاشچه سهم او بو غادر، چه شیر مردم خوار
ایا بزرگ عطا خسرو بزرگ اثر و یا بلند همم سرور بلند آثار
ایا بنزد تو عاقل بلند و جاهل پستو یا بپیش تو دانش عزیز و خواسته خوار
هر آن تنی که شراب خلاف تو بچشیدزهاب تیغ تو سازد سرش علاج خمار
مخالفان تو هر چند کآدمی گهرندنه آدمی خردند و نه آدمی کردار
ز نسل آدم مشمارشان که نشاسندزمی خمار و زطاوس پای و از گل خار
دل عدوی تو مانند سنگ مغناطیسکشد سنان ترا سوی خویش در پیکار
بطبع و خلق هماییست تیغ تو ، که همیبخاصیت شکند ز خمش استخوان سوار
چنان ببندد سهم تو خصم را گوییکه گشت موی تنش بر مسام او مسمار
هزار بار بهر لحظه ای فزون خواهدز شیر رایت تو شیر آسمان زنهار
عقاب آهن منقار تیر تست و شودروان خصم ز منقار او بگونۀ قار
مرکبست ز بلغار و هند ، ز آنکه همیسرش ز هند پدید آید و تن از بلغار
بچرم غرم و بشاخ گوزن بشتابدبزخم غرم و بصید گوزن روز شکار
بنزد عقل چو هنجار زخم خواهد جستچو نور عقل در آید براه بی هنجار
اگر عدوی تو ار شست بر گشاید تیر بروید ، ای ملک ، اندر زه کمان سوفار
طلسم ساخت سکندر ، که مال گیتی رابقهر بستد و در خشک خاک کرد انبار
اگر بسد سکندر درون بود زر توبطمع سایل بشکافد آهنین دیوار
شعاع دیدۀ آن کیمیای زر گرددکه دست راد تو بیند بخواب در ، یک بار
از آن جهت ، ملکا ، زرد گشت گونۀ زرکه با سخای تو از ذل خویش دارد عار
چو زر بسایل بخشی بدست خویش ببخشکه از نهیب تو گردد برو کآشفته نگار
حدیث میر خراسان و قصۀ توزیعبگفت رودکی از روی فخر در اشعار
بدانچه داده بد او را هزار دیناریبنا وجوب بهم کرده از صغار و کبار
تو در هری بشبی ، خسروا ، ببخشدیزر مدور صافی دو بار بیست هزار
سخا و فضل و شجاعت ز تو جدا نشودچو جان ز لفظ و خط از حرف و مرکز از پرگار
ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخلکه دیو از آتش ولاحول و لفظ استغفار
ایا شهنشه مردم شناس مردم دوستو یا شهنشه چاکر نواز چاکردار
بگاه مدح تو گویی که روح روشن مناز این کثافت ارکان همی ندارد یار
چنان صفاوت مدح توام کند صافیکه در دو عالم سازد روان من دیدار
اگر روان و زبان مدح تو نگفتندینه با روان خردستی ، نه با زبان گفتار
برنج و سختی یک سال روز بشمردمبغیبت تو در ، ای عالی آفتاب تبار
رهی ز دانش خواهیم یافت سخت آسانپس از شمردن این روزگار بس دشوار
بدان دلیل که رامش همی شود ، ملکاکه با شکوفه تأمل کنی حروف شمار
خدایگا نا،آن روزگار کی باشدکه رایت تو زند در هری لوای شکار؟
ببینم آخر کز نعل سم مرکب تورسد ز خاک فراوان سوی ستاره غبار
هزار قبه شود بر مثال کوه بلندبجلوه صف زده طاوس بر یمین و یسار
ز قبه های ملون بپای اسب تو در بجای سیم و زر ، ای شاه ، جان کنیم نثار
خجسته روی چو خورشید تو همی بینمگهی بمجلس بزم و گهی بصفۀ بار
همیشه تا نشود خاک چون سپهر لطیفهمیشه تا نکند کوه چون ستاره مدار
غلام و چاکر و فرمانبر و رهی بادتبملکت اندر فغفور و رای و قیصر و شار
همیشه تا که جوانی و ملک بستایندتو بادیا ، ز جوانی و ملک ، برخوردار
نگاهدار تو بادا خدای عزوجلبسال و ماه و بنیک و بد و بلیل و نهار
باعتقاد من ، ای شاه ، و سوخته دل منباستجابت پیوندد این دعا ناچار