گنج

شمارهٔ ۱۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۵ بیت
عید مبارک آمدو بر بست روزه بارزان گونه بست بار که پیرار بست و پار
در طبع روزه دار گه آمد که هر زمانمیل شراب دار کند طبع روزه دار
بی شک بطبع عید خوش آیدش آنکه او در باغ گل نماید و در راغ لاله زار
در دست ازو ستاره و دو چشم ازو فروغ در طبع ازو سخاوت و در مغز ازو بخار
بی نو بهار بیند ازو دیدۀ طرب در باغ جام تازه گل سرخ کامگار
بر دست لاله کارد و بر رخ زند فروغدر طبع آتش آرد و بر سر زند شرار
باد بهار چونکه ازین پس بروز چندصحرای نو بهار نماید چو قندهار
زلف بنفشه تاب در آرد ببوستانگه زار زار مرغ بنالد بمرغزار
گه پوی پوی پر در آرد ببوستانرخسار لاله رنگ برآورد بکوهسار
مرجان فروغ لاله برون آید از چمنمینا نهاد برگ برون آید از چنار
در بوستان نهند بهر جای مجلسی چون طبع عشق پرور و چون خان شاد خوار
غلتان میان تودة گل عاشقان مستاز غم کنار کرده و معشوق در کنار
گه لب بسوی باده و گه دست سوی گلگه گوش سوی بربط گه چشم سوی یار
دانم که نوبهار چنینست و بیش ازینبا هجر یاربهره ندارم ز نو بهار
خودکام و بردبار دلی دارم ، ای عجبفریاد و جور ازین دل خودکام بردبار
صدبار گفتمش که ، چو کار تو نیست عشقره باز جوی و رخت بپرداز و سر مخار
امروز مهر بیشتر آرد همی ز دیو امسال عشق بیشتر آرد همی ز پار
ای دل ، بعاشقی چه شتابی ؟ عنان بکشو آن عشوه های عشق بیک ره فروگذار
تا کی هوا ؟ حدیث مه نیکوان ببرتا کی غزل ؟ مدیح سر خسروان بیار
زیبا همام دولت و فرخ جمال دین کورا گزید دولت و دین کرد اختیار
میرانشه بن قاورد ، آن خسروی کزوستمیری و خسروی طرب افزای و نامدار
بر طبع ورای اوست کم و بیش راگذربر خشم و حلم اوست بد و نیک را گذار
در خشم او سیاست و بر عفو او امیددر رای او براعت و در طبع او وقار
ای روزگار بندۀ رای تو روز عزموی آفتاب چاکر روی تو روز بار
از جود دست تو عجب آید مرا همیتا بر عنان چگونه کنی دست استوار ؟
گر زتو بندنایبه بگشاید از فلک تیر تو برج کنگره بردارد از حصار
مانند تو سوار ندیدست روز جنگالماس آب چهره و شبرنگ را هوار
در دامن فنا ز نهیب تو گم شوندگردان کار دیده و شاهان کامگار
مر دشمن ترا دو لقب داد آسمان دون همت نگونه و بدبخت خاکسار
ز آسیب نعل خنگ تو اندر زمین جنگبر آسمان زمین دگر سازد از غبار
از بهر آنکه مار بپیچد چو رمح تو در طبع و جان سرشت خداوند سهم مار
خصم تو و کمان تو بر یکدگر بجنگبیدل دو عاشقند بهجران بسنده کار
ورنه چرا گمان تو بر دست تو بدوپیکان آبداده فرستد بیاد گار؟
گور افکند بباد و سوار افکند بعکستیغ تو در نبرد و سنان تو در شکار
گردافکنی که با تو بمیدان برون شودبر وعده گاه مرگ نهد جان بانتظار
با سهم جنگ تو ز نهیب کمند تواز حلقۀ کمر بهراسد دل سوار
در شعر چون بنام تو بندند قافیتفارغ شود سخن ز مجازات و استعار
گر عکس تیغ تو بهوا روشنی دهد ارواح کشتگان شود اندر هوا فگار
ای آفتاب گاه سعادت که جاه رادوران آسمان چو تو ننمود شهریار
در جشن روز عید می لعل فام خواهبگزار در مراد چنین جشن صد هزار
زان می ستان کجا شود از رنگ و بوی او باد هوا و خاک زمین لعل مشکبار
در طبع تو ز رنگ و فروغ از ره خرددارد چهار چیز درو نسبت از چهار
یاقوت گل فروغ و گل ارغوان نسببیجادۀ معنبر و مرجان لاله کار
تا تاج و بند تلخ و خوش آید برخردتا تخت و دار نیک و بد آید بهوشیار
با تاج باد ناصح تو بر فراز تخت با بند باد حاسد تو بر فراز دار