گنج

شمارهٔ ۱۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۶۲ بیت
بار دیگر بر ستاک گلبن بی برگ و بارافسر زرین بر آرد ابر مروارید بار
گاه مینا زینت آرد زو نگار بوستان گاه مرجان زیور آرد زو عروس مرغزار
غنچه سازد باغ را پر گلبن از مینا و زرلاله سازد کوه را پر پشته از شنگرف و قار
دست سوسن نقرهٔ ناپخته دارد دست بندگوش گلبن لولوی ناسفته دارد گوشوار
در ع قطران حلقه از دریا بپوشد آسمانبرگ مرجان کوکب از خارا بر آرد کوهسار
لشکر انجم نهاد لاله بنماید ز سنگرایت خورشید پیکر گل برون آرد ز خار
از دهان لاله چون بیرون درخشد زلف شبنرگس از دل شمع سوزان بر سر آرد صد هزار
خرمن مرجان و مینا هر کجا چشم افکنیبر شکته:ست از چمن ، یا بردمیده‌ست از چنار
از بنفشه مشکبوی و لالهٔ لؤلؤ نسب قطره سازد چشم عاشق، حلقه گیرد زلف یار
آب دریا در گلستان آتشی افروخته‌ستابر دود و لاله اخگر، خوید عکس و گل شرار
گر بر ابراهیم ریحان گشت آتش طرفه نیستطرفه کز ریحان همی آتش فروزد نوبهار
بوستان از چشم ابر و دست باد اندر چمنحله دارد در شقایق نقش دارد در نگار
دست شاخ از گل منقش چون دم طاوس نرروی ابر از ژاله پر کوکب چو پشت سوسمار
از نسیم باد دارد غنچه عنبر در دهنوز سرشک ابر دارد لاله لؤلؤ در کنار
خوید سبز و خرم و گلبوی، پنداری مگرخرمی از طبع پاک خواجه دارد مستعار
مفخر ملکت، امین دولت عالی ملکمرکز ملت، ظهیر ملک کافی شهریار
معدن احسان سعید بن محمد کز دلشمایهٔ تدبیر برخیزد چو از دریا بخار
پیش حلمش کوه خاک و پیش جودش آب ابرپیش خشمش باد برق و بیش طبعش نور نار
چون گمان پیش یقین و چون عیان پیش خبرچون خطا پیش صواب و چون هدر پیش وقار
سهمش از آثار خشمش هر کجا یابد گذرنامش از کردار خوبش هر کجا گیرد گذار
این چو زر شادی فزاید در درون تنگدستوآن چو می بی هوشی آرد در دماغ هوشیار
سهم او دارد نهان و خشم او آرد پدیدزخم در چنگال شیر و زهر در دندان مار
آنکه بوسد دست او هرگز نباشد تنگدستوآنکه جوید سور او هرگز نباشد سوکوار
آفتاب ار سر بپیوستی بپای همتشاز فلک کردی، نه از خاک دژم، زر عیار
عار دارد جان از آن فخری که نه زآیین اوستهیچ کس نشنود فخری را کزو دارند عار
کی شمار اختران داند مهندس بر فلکچون نداند بر زمین یک روز جودش را شمار
دست دریا موج او دارد یکی زرین صدفکرده از ابر سخا دل پر ز دُر شاهوار
آب سیری، مرغ سانی، خاک جنسی، مار فشزرنمایی، سیم شکلی، دُر فشانی مشکسار
چون ضمیر عاقلان اندر خرد دارد گذر چون دعای مستجاب اندر قضا دارد مدار
در نمایش زر پخته دارد اندر سیم خاردر گدازش در روشن دارد او در مشک تار
تن نهان در زیر روی و سر دوان در پیش چشمروی زرد و چشم گرین ، سرنگون و تن نزار
بی سخن لفظ آزمای و بی خرد معنی پژوهبی روان جنبش نمای و بی زبان پاسخ گزار
نوک او هنگام رفتن باد را تلقین کندسیر آن اسبی که خاک از نعل او گردد شیار
آب گردش مرکبی کز چابکی هنگام تکنعل سخت او ز خاک نرم انگیزد غبار
سیر آب و آتش و ماهی و مار از وی برندژرف رود و پهن دشت و تند کوه و تنک غار
خُرد موی و زاغ چشم و پهن روی و گرد سمتیز گوش و دوربین و رهنورد و راهوار
آب با وی در شتاب و خاک با وی در درنگچرخ با وی در نبرد و ابر با وی در شکار
گاه رفتن،گاه بودن، گاه جستن، گاه تککند و سست و تند و تیز و رام و نرم و سهل و خوار
ای خداوندی که دولت را تو کردی نامجوی وی سرافرازی که دانش را تو ماندی یادگار
ای ز هر دستی که در اندیشه آید پیش دستوی به هر کاری که در امید گنجد کامگار
گر ز اخلاقت مرکب پیکری کردی فلکبی گمان جان مصور دیده بودی روزگار
اختیار تست جود خواسته بخشی به جبرزین نکوتر که‌ش نبیند حکم جبر و اختیار
گر نکردی چرخ پیدا دست گوهربار تومر زبان را لفظ بخشش نامدی هرگز به کار
دشمنت را روز محنت یادگار دولتست زآن سبب که‌آیین روز هجر باشد یادگار
خصم چون نهراسد از تو کز حریر کلک توگرددش خرد استخوان در تن چو تخم کوکنار
خاک ناساید چو چرخ، ار خاک را گویی بروچرخ نشتابد چو خاک، ار چرخ را گویی بدار
روز دشمن پست و زیر تخت تو بخت بلندسر نشیبی‌های تخت اندر بلندیهای دار
گر بود خاک گران را از سبک طبع تو بهر ور بود چرخ سبک را از گران حلم تو بار
مایۀ خاک گران را این بپراند سبکجرم گردون سبک را آن نگیرد استوار
دست تدبیرت خداوندا، عروس ملک رابس نو آیین زیوری بسته‌ست خوب و سازوار
چو به طبع اندر مروت، چون به عقل اندر هنرچون به مغز اندر سماع و چون به جام اندر عقار
تا ازین در دری چون خامه لشکر افشان کنیاز فصاحت گویی اندر خامه داری ذوالفقار
زخم گرز و آب تیغ ار آبروی ملکت‌اندجان برند و سر ستانند این و آن در کارزار
بر گذارد رای تو هر ملک را بی گرز و تیغسهم تیغ آبداده زخم گرز گاوسار
گر نه عقلی، چون پدید آری کژی از راستی؟ور نه جانی، چون کنی پنهان دانش آشکار؟
از نهیب تیغ آتش رنگ آتش سیر توآب گردد گوهر اندر روی تیغ آبدار
از خمیر روشن تو تیره جان دشمنست ساعتی باشد که سیصد ره بخواهد زینهار
ای خداوند خداوندان، زیاد مدح تودیبهی بافم به جان اندر، همی بی پود و تار
چون ببارد ابر فکرت قطره بر دریای لفظدُرّ معنی برکشم مدح ترا غواص‌وار
خدمتی سازم، کجا مرد سخندان اندروچون کند وقت سخن اندیشه، دارد اعتبار
تا بهار از شاخ مرجان لاله بنماید به باغتا خزان از عقد لؤلؤ دانه رویاند ز نار
باد چشم حاسدت نار کفیده بی خزانباد روی ناصحت باغ شکفته بی بهار