شمارهٔ ۱۲
بفال سعد و خجسته زمان و نیک اخترنشسته بودم یک شب بباغ وقت سحر
ز باختر شده پیدا سر طلایۀ روزکشیده لشکر شب جوق جوق زس خاور
فلک چو بیضۀ عنبر نمود و انجم اوچنانکه یار کنی سند روس با عنبر
بنات نعش تو گفتی که باشگونه همینمود صورت صادی ز هفت دانه گهر
درست گفتی نار کفیده بد پروینبجای پوست زمرد ، بجای دانه درر
زحل چو ناوک بیجاده رنگ با سوفارفرو نشسته بروی کبود فام سپر
مجره در فلک ایدون چو سبز دریاییفگنده تودۀ کافور فام کف بر سر
چنان قطار حواصل نشسته در دریاگشاده بر سر دریا یکان یکان شهپر
چنین شبی که رخ صبح و زلف شب در ویهمی نمود مرکب بهم صفا و کدر
زبان من شده از طبع من ستاره فشاندو چشم من شده اندر فلک ستاره شمر
یکی ستاره مدیح شه بزرگ عطادگر ستارۀ روشن سپهر تیز ممر
بعقل عالی در هر دوان همی شمرمکزین دو نوع ستاره کدام عالی تر ؟
فکر چو بستۀ آن حال طرفه کرد مراببست خواب سحر بر دلم مجال فکر
بخواب دیدم کز آسمان همی گفتندمرا بلفظ دری مشتری و شمس و قمر
که : ای بجان و بتن بندۀ شهی که ازوستفروغ تاج ونگین و جمال جاه و خطر
ترا چه خدمت سازیم ؟ تا که کردی تومدیح خسرو ما را نسب بیکدیگر
در آفرینش ما آن غرض بد ایزد راکه این جمال بیابیم در کمال مگر
میان بخدمت شه بسته ایم و دربندیماگر بخدمت باشیم شاه را در خور
از آنکه بر زر و سیمست نام او منقوششدست گونۀ اجر ام ما چوسیم و چو زر
وزان سبب که بپیکر برند سجده ورابرشک باشیم اندر فلک ز دو پیکر
وز آنکه تابش خور معتدل ستوده ترستبود بطالع او اعتدال تابش خور
از آسمان و ستاره است حکم حال ملوکورا ستاره غلامست و آسمان چاکر
نیوفتاد مرین شاه را جز از سفریکس از شهان و بزرگان ببد نداشت سفر
بآب دریا بنگر که تاز موضع خویشسفر نکرد نیامد ازو پدید گهر
وگر گمان توایدون بود که او ضجرستملوک رنجه ندارند طبع را بضجر
زمانه آذر و طبع ملوک یاقوتستکسی نبیند یاقوت تفته در آذر
شگفت و خیره بماندیم تا کجا بهریبمانده دل بغمان در نژند و جان مضطر
چهار بار شدی سوی بلخ و هر باریبنوع طرفه شود مانعت قضا و قدر
یقین بدان که درین بار خیر مانع نیستبلی که مانع تو هست عین صورت شر
هری که حضرت شاه تو بود چونان بودکزو زدند مثل زیب را بهر محضر
کنون که حضرت شاه تو زو گسسته شدستگسسته گشت ازو نوروزیب و رونق و فر
وگر ز تنگی دستت عذر تو ظاهرخدای بر تو نبندد همی بروزی در
وگر درازی را هست عذر و دشخوارینه طول چرخست این و نه سد اسکندر
و گر هوای تبار و گهر بساده دلیهمی ز عزم سفر خواندت بعزم حضر
خدایگان تو با تو بخوبی آن کردستکه نسبت تو ندیدند در تبار و گهر
جز از گریستن بیهده ز تنگدلیهمی نبینم انواع خدمت تو دگر
گشاده کن دل و این بیهده غمان بگذار میان ببند و بدرگاه شهریار گذر
ابوالفوارس خسرو طغانشه آن ملکیکه آسمان فخارست و آفتاب هنر
گزیده شمس دول ، شهریار زین ملوکخدایگان عجم ، پادشاه دین گستر
برای وحلم و بجود و کفایت افزونست ز آسمان و ز خاک و ز آب و از آذر
چو عیش خرم خواهی مدیح او بگزینچو حال فرخ خواهی بروی او بنگر
هزار عقل تمامست در یکی صورتهزار جان لطیفست در یکی پیکر
اگر نه مجلس او را خدم ببایستینه فعل روح بدی در جهان ، نه شکل صور
ستاره و فلک الفاظ و همتش دیدند یکی در آن شده مدغم ، یکی درین مضمر
بدان سبب که بناگاه خون نریزد شاهصفیر تیرش گوید بدشمنان که : حذر
اگر ز آب روان دشمنش بدن سازد شود ز آتش شمشیر شاه خاکستر
وگر بریگ عرب زیر پای اسمعیلگشاد زمزم فرخنده داد ده داور
بپای قدر شهنشاه آسمان ببسود گشاد بر در جنت ز فر او کوثر
ایا ستوده شهی ، خسروی ، خداوندیکه نعمت تو کند خاک خشک لؤلؤ تر
ز نوک کلک تو یابند نادرات خرد ز زخم تیغ تو گیرند کیمیای ظفر
ایا محامد تو طبع راست را تحسین ایا فضایل تو عقل پاک را زیور
اگر تو در خور همت ولایتی طلبی هلال خاتم خواهی و آفتاب افسر
بدان گهی که ز آواز کوس و حملۀ پیلبشکل روبه ماده شود شود غضنفر نر
کمانوران چو دو گوشه کمان خوارزمیز جنگ باز پس آیند هر زمان بی مر
کمان بدست و کمر بر میان زره بر تنزره دریده ، شکسته کمان ،گسسته کمر
چو رایت تو بجنبد ، شها ، ز قلب سپاه ز بیم زرد شود در کف یلان خنجر
ز درد ناله کند بر تن یلان جوشن ز بیم نوحه کند برسر گوان مغفر
بنعره مریخ اندر فلک همی گوید : زهی طغانشه الپ ارسلان شیر شکر
خدایگانا ، این هشت ماه بندۀ تو چنان گذاشت که از خویشتن نداشت خبر
بحق حرمت تو ، خسروا و نعمت توکه عبرت از من بیچاره مانده بد بعبر
بجای نور بد اندر روان من دژمی بجای مغز بد اندر دماغ من اخگر
از آن قصاید پرگنده دفتری دارمکه خوانده بودم بر تاج خسروان ایدر
دلم بر آتش غم هر زمان که تفته شودبآب دیده یکی بنگرم در آن دفتر
چو نام شاه ببینم چنان شوم گوییکه باز یافتم آن روزگار جان پرور
جز از مدیح توام نیست غمگسار مرا بحق آیت فرقان و دین پیغمبر
همیشه تا ندمد از چمن همی لؤلؤهمیشه تا نبود در صدف همی عرعر
بقات باد و بزرگیت باد و دولت بادستاره ناصح و دولت قرین ، ملک یاور