شمارهٔ ۱۱
عید شاداب درختیست که تا سال دگراز گل و میوۀ او بوی همی یابی و بر
بوی آن گل بترازد چو خرد کار دماغبر آن میوه بتازد چو خرد سوی جگر
زین گل و میوه همان به که یکی گیرد بارزین گل و میوه چه گویی که چه باشد خوشتر؟
عید را دستخوش خویش گرفتیم و ازومیوه و گل بجزین گونه نخواهیم دگر
ما برینیم و برین نیز بپرسیم از شاهشاه ما نیز همانا که برینست مگر
عید هر سال برآورد و برآورد امسالخلعت شاه منست ، آن ملک شیر شکر
اصل تأیید و بزرگی و سعادت بادتخلعت خسرو دارا دل افریدون فر
هفت چیزست کجا رتبت مردست ازو :کله و اسب و قبا ، گرز و کمر ، تیغ و سپر
ملک شرق بیاراست بدین هفت تراچون ترا دید بدین رتبت مردی در خور
ز انکه در بزم سرافراز کلاهی و قباز آنکه در رزم فرازندۀ تیغی و کمر
خواست تا اسب ترا بنده بود باد صبا خواست تا ساز ترا بوسه دهد شمس و قمر
گر ملک بود مراد تو که آید بهریآمد آن شاه کنون ، ز آنچه بجستی برخور
ای گه عشرت تو بزم ترا فتنه روانوی گه کوشش تو رزم ترا بنده جگر
ای بهنگام سخاوت چو بتابی خورشیدوی بهنگام قساوت چو بسوزی آذر
حرکات تو گه رزم سبک روح چو سیمسکنات تو گه بزم گرانبار چو زر
ای سوی لشکر بدخواه شتابان کشتیوی گه حملۀ بدخواه درنگی لنگر
نیک دانی که بیک ساعت این نظم رهیدوش ، برپای ، همی گفت ، شراب اندر سر
عذر من بنده ازین نظم سبک مایه بخواهتا بشعری شکنم تازه بفردا دفتر
تا نیاید بگه فصل زمستان نیساننا نیاید بگه ماه حزیران آذر
هم چنین شاد و دل افروز همی باش بکامیک تن از لشکر تو بر همه خصمان لشکر