گنج

شمارهٔ ۱۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۵۴ بیت
ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمردود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر
ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدستباز بگدازد همی قاروره را قاروره گر
ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیستچون بجنبد لشکر نوروز گردد سبز و تر
کوهسار ششتری پوش ار حواصل پوش گشت زان حواصل آید اکنون سینۀ طاوس نر
ور درختان همچو حجاجان شدند اندر حرمخلعت فردوسیانشان داد خواهد دادگر
آب ار اکنون در شمر چون تختۀ سیماب شدگونة یاقوت و روی در گیرد در شمر
ورستاک گلستان چون پای طاوسان شدستتا کم از ماهی بپای اند کشد طاوس پر
آب گویی سالخورده پیر سست اندام شدزان بیاساید بهر ده گام لختی برگذر
عالمی از فر و آیین نو پدید ارد بهارگر زمستان بستدست از عالم این آیین و فر
باد خوارزمی چو سنگین دل پجشک دست کاردست دارد پر ستاره آستین پر نیشتر
از نفیر زاغ چندان ماند مدت بر چنارکز سپاه بلبل آید بر سر گلبن نفر
تخت سقلاطون گشاید ابر تاری در چمنفرش بوقلمون نماید باد مشکین بر کمر
سوسن آزاد را عارض بیاراید نسیمارغوان زرد را پیرایه ای بندد ز زر
هر تلی را لاله زاری روی بنماید فراخهر گلی را زند وافی تنگ برگیرد ببر
بر فرازد پیلگوش از بوستان سیمین سناندر سر آرد گلستان از زرد گل زرین سپر
باد عنبر پاش گردد و اندران عنبر عبیرشاخ مینا پوش گردد وندر آن مینا درر
در لب هر جویباری نزهتی بینی جدازیر هر شاخ درختی مجلسی یابی دگر
باغها بینی سپهری گشته پر اجرام نوردشت ها بینی بهشتی گشته بی دیوار و در
عود و عنبر حبه سازد باد مشکین در هوادر و مینا بر فشاند ابر باران بر شجر
دشت طوطی رنگ و یاد لعبت شکرفشانعاشقان را در حدیث آرد چو طوطی را شکر
غرقه گردد بامدادان هر ستاک گلبنیبر مثال خاطر مداح میر اندر گهر
میر میرانشاه بن قاورد بن جغری که اوستدر جهان دولت ارکان ، بر سپهر دادخور
آن کریم باتوان ، آن چیره دست بردبارآن جواد بی ریا ، آن پادشاه بی مکر
گرچه نیکو سیرتی را بر خرد باشد بناسیرت آموزد خرد از خلق آن نیکو سیر
گر بخواب و خور نبودی پیکر او را نیاز از ملایک حکم کردندی مرو را نز بشر
همت عالیش پنداری اثر دارد همیچون دعای مستجاب اندر قضا و در قدر
جود حاتم را در اخبار و سمر خوانم همیرتبت لفظ حقیقت نیست جاری در ممر
جود او را نی بچشم سر عیان بینی همییک عیان نزدیک من فاظل تر از سیصد خبر
گرچه بر هر نیک و بد پیروز باشد روزگارروزگار از رای او خواهد بپیروزی نظر
گر بیاد مهر او صورت بسنگ اندر کنیبی گمان از یاد مهرش جان پذیر آید صور
قدر او را در علو با آسمان کردم قبایآسمان در زیر دیدم قدر او را بر زبر
ای رزانت را زمین و ای سخاوت را سحاب ای لطافت را روان و ای شجاعت را جگر
ای ستوده چون دیانت وی گرامی همچو دینای بپاکی چون هدایت وی بنیکی چون هنر
ای مبارک چون علوم و ای محقق چون خردای خجسته چون سخاوت وی همایون چون ظفر
ای حیا را همچو عثمان وی شجاعت را علیای دیانت را چو بوبکر ، ای صلابت را عمر
ای نموداری زیک لفظ وفاق تو بهشتوی نشانداری زیک حرف خلاف تو سقر
اندر آن وقتی که باشد پرخطر ناوردگاهاز سنان نیزۀ خطی روانها در خطر
از بسی اعلام گردان بیشه ای گردد هواجانور کردار شیران اندرو ناجانور
آن پسر کو را پدر پرورده باشد در کنارگر بکشتن دست یابد دست یازد بر پدر
نم بگیرد چشم مرد از شرم چون گوهر و لیکخون چنان راند که در شمشیر نم گیرد گهر
بر کمرگاه سواران بگذراند شست توهر خدنگی کان بهیجا بر کشیدی از کمر
چون سراپای اندر آهن دید خصمت مر تراپای ننهد پیش و دیگر پای نشناسد ز سر
در سخاوت آفتابی ، در توانش روزگاردر کفایت چون سپهری در سعادت چون قمر
کمترین شرحی که در نوعی براند لفظ توعالمی باشد ز علم اندر بیانی مختصر
چون قوافی را بنام تو بنظم اندر کشمپرده بندد از معانی بر قوافی صد حشر
آن کسی جوید ترا کو جست خواهد جاه و نامکز درخت خدمت تو نام و جاه آید ثمر
گاه را شایسته ای مانند عقل اندر دماغجاه را بایسته ای مانند نور اندر بصر
عنبر آگین گردد از خلق تو فکرت در دماغگوهر آگین گردد از مدح تو معنی در فکر
از غرایب وز غرر در مجلس ار لفظی روداز غرایب لفظ تو خالی نباشد وز غرر
ای خداوندی که برگیرد همی یک بارگیاز جهان خیر جودت نام فقر و بخل و شر
خدمت مستقبل من بنده زین بهتر بودخدمت حالیت این زینسان که آمد مختصر
تا همی گردد زمان و تا همی پاید زمینتا همی گرید سحاب و تا همی خندد خضر
کام یاب و کام ران و شادباش و شادزیزی خوش انگشتان بپوی وزی دل افروزان نگر
جشن نوروز و سر سال نوت فرخنده بادسال و ماه و روز و شب از یکدگر فرخنده تر