شمارهٔ ۹
به فال همایون و فرخنده اختربه بخت موفی و سعد موفر
به وقتی که هست اندر او فال خوبیبه روزی که هست اندر او سعد و اکبر
به بزم نو، اندر سرای نو آمدخداوند فرزانه شاه مظفر
سخی شمس دولت ، گزین کهف امتملک بوالفوارس ، طغانشاه صفدر
روان بزرگی و طبع مروتسپهر معالی و خورشید گوهر
بباغی خرامید خسرو ، که او رابهار و بهشتست مولی و چاکر
چمن های او را ز نزهت ریاحینروشهای او را ز خوبی صنوبر
بگاه بهار اندر و روی لالهبوقت خزان اندر و چشم عبهر
ز دستان قمری درو بانگ عنقاز آواز بلبل درو زخم مزمر
درختانش از عود و برگ از زمردنباتش ز مینا و خاکش ز عنبر
بکشی چو اندیشة مرد عاشقبخوبی چو رخسارة یار دلبر
یکی برکۀ ژرف در صحن بستانچو جان خردمند و طبع سخنور
نهادش نه دریا ، نه کوثر ولیکنبژرفی چو دریا، بپاکی چو کوثر
بپاکی چو جان و بخوبی چو دانشز صفوت هواو ز لطافت چو آذر
روان اندرو ماهی سیم سیماچو ماه نو اندر سپهر منور
بیک موی این باغ خرم سراییپر از صفه و کاخ و ایوان و منظر
نگویم که عین بهشتست لیکنبهشتست اندر سرای مکدر
برافراز او چنبر چرخ گردانسر پاسبان را بساید بچنبر
ز بس نقره کاری ، چو کاخ سلیمانز پس استواری ،چو سد سکندر
تصاویر او دهشت طبع مانیتماثیل او حسرت جان آزر
همه سایه و صورت و شکل ایواندر آن برکۀ لاژوردی مصور
تو گویی مگر جام کیخسرو ستیمنقش در و پیکر هفت کشور
سر کنگره ، گرد دیوار باغشبساید همی پیکر اندر دو پیکر
گو زنان بالیده شاخند گوییبرآمیخته زخم را یک بدیگر
نپوید مگر صحن او را بسالیمهندس باندیشه ، عنقا بشهپر
مزین درو صفه های مربعمنقش درو شمسه های مدور
بصفه درون پیکر پیل جنگیبشمسه درون صورت شاه سرور
خداوند گنج و بزرگی و دولتخداوند شمشیر و دیهیم و افسر
بشمشیر او باز بستست گیتیعرض باز بستست لابد بجوهر
باندیشه اندر نگنجد مدیحشکه مدحش تماست و اندیشه ابتر
گر از باختر بر کشد تیغ هندیرسد موج خون در زمان تا بخاور
بتشریف ملکت درون ، عین معنیبتعریف دولت درون ، لفظ مصدر
کسی کوندیدست مر ناوکش رادر آتش مرکب ندیدست صرصر
ایا شهریاری ، که با همت توز اعراض زایل شمارند محور
پلنگ از نهیب سنانت بخواهد بخواهشگری بال و پر از کبوتر
ز تف سنان تو ، نازاده دشمنچو سیماب بگریزد از ناف مادر
کسی کز سنان تو جان داده باشدز بیم سنان تو ناید به محشر
اگر آب تیغ تو در رفتن آیددرو هفت دریا بود هفت فرغر
چو نام تو خاطب ز منبر بخواندسخن گوی گردد بفر تو منبر
شعاع درفش تو بر هر که تابدنیاید ز اولاد آن دوده دختر
فلک را بسوزانی از عکس زوبینزمین را بدرانی از نعل اشقر
تو آنی که شیر ژیان روز هیجاهمی بر سنان تو افسر کند سر
زمین پیکر از یکدیگر بگسلاند بروز نبرد تو ، ز آهنگ لشکر
ز خنجر کنی چشمۀ زندگانیاگر نام خود بر نگاری بخنجر
بنام خلاف تو گر گل نشانندسنان جگر دوز و خنجر دهد بر
فری سیر آن بارۀ کوه پیکرکه با آب و آتش بپوید برابر
بچشم و بموی و بسم و سرین گهچو جزع و چو مشک و چو پولاد و مرمر
بکبر پلنگ و برفتار شاهینبه قد هیون و به زور غضنفر
بهنگام نرمی و هنگام تندیسبک تر ز کشتی ، گران تر ز لنگر
بآب اندرون همچو لؤلؤی بیضابآتش درون همچو یاقوت احمر
بر افراز او شاه هنگام هیجاچو بر کوه خارا ز پولاد عرعر
ایا شهریاری که کوه سیه رابسنبی به پیکان پولاد پیکر
درین بزم شاهانه بر رسم شاهانبه نور می لعل بفروز ساغر
میی گیر ، شاها ، که از بوی و رنگششود دیده و مغز پر مشک اذفر
بلطف روان و بنور ستارهببوی گلاب و برنگ معصفر
بروشن می لعل خوشبوی خوش زیز فرخ وزیر خردمند برخور
وزیری ، که او را کفایت مهیاوزیری ، که او را جلالت مسخر
وزیری ، که جان سخن راست دانشوزیری که شخص خرد راست زیور
وزیری ، که پرداخت جایی بماهیبه از قصر کسری و ایوان قیصر
بدل ناصح ملک پیروز دولتبجان بندۀ شاه پیروز اختر
ایا شهریاری ، کجا تیغ عدلتز گیتی ببرید دست ستم گر
بمان اندرین دولت و ملک چندان کجا آب حیوان برآید ز اخگر
فلک را بجز بندۀ خویش مشناسزمین جز به کام دل خویش مسپر