گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۶۴ بیت
همایون جشن عید و ماه آذر خجسته باد بر شاه مظفر
امیر انشاه بن قاورد جغریجمال دین و دین را پشت و یاور
خداوندی ، کجا کوته نماید بپیش خطی او خط محور
اگر خورشید بودی دست رادششدی جرم زمین یاقوت احمر
زمین باران جودش گر بیابد بجای سبزه روید از زمین زر
بدربند بجستان آنچه او کردمثالی کرده بد حیدر بخیبر
حنا و کوهۀ زین داشت شش ماه بجای خوابگه بالین و بستر
درین شش مه زمانی برنیاسودز دار و گیر پیلان معسکر
بگرد اندر همی شد مهر پنهانبخون اندر همی زد چرخ چنبر
ز بانگ کوس غران چشم کودکهمی احول شد اندر رحم مادر
زبیم جان همی تن کرد پنهان چو دراج از پس صید غضنفر
زمین دریای موج افکن شد از خوندرو کشتی سوار و کشته لنگر
اجل بازو زنان هرسو همی شدبخون اندر ، چو مرد آشناور
جهانی دیده بر خسرو نهاده بتیر و نیزه از دیوار و از در
ز شه برجی قضا را چرخ داری ملک را یافت در میدان برابر
ز خون شمشیر هندی در کفش لعلز خوی خفتان رومی بر تنش تر
چو آتش چرخ را بر کرد و بشتافتکز آتش بیند آن پاداش و کیفر
بزد بر بازوی برگستوان‌دارخدنگی راست رو، برگستوان در
ز زخم تیر تا پای خداوندبدستی مانده بد ، یا نیز کمتر
بدیگر سو از آن سان تیز بگذشت که از تیزی نیالودش بخون پر
ملک چون سرو و گل نازان و خنداننشاطی باد پایی خواست دیگر
ملایک بر هوا آواز دادندز شادی وز شگفت : الله اکبر
ز فر ایزد و آثار دولتنشانی باشد این واضح ، نه مضمر
دو پیکر بود : اسب و مرد جنگی بسوزانی و تیزی برق و صرصر
بزخم اندر چه داند تیر بی جانتفاوت کردن از پیکر بپیکر؟
در افسر در مکنون کی شناسدکه افسر چیست یا دارای افسر ؟
بگیتی ز آب و آتش تیزتر نیستدو جان او بار سلطان ستمگر
سیاوش را و خسرو را نیازردچو فر ایزدی بود آب و آذر
تهور گر نه بد بودی ز شاهان نه جوشن داردی در کین ، نه مغفر
چه باید مغقر از آهن مر او راکه یزدان داده باشد مغفر از فر ؟
ایا شاهی ، که شخصت را بیار است بعقل و حلم یزدان گرو گر
فزون شد دولتت ، تا باز گشتیز جنگ سکزیان دیو منظر
تو ان بردن هنوز از جای جنگتدریده زهرۀ سکزی بزنبر
از اکنون تا پسین روزی ز گیتیبر آن خاک ار فرود آید کبوتر
ز بس آغار خون ، گردانه چیندتبر خون رویدش در حلق و ژاغر
چنان کردی که در ایوان شاهان بجای جنگهای رستم زر
ازین پس مرترا برزین نگارندتن تنها دریده قلب لشکر
بعون زال و رخش و پر سیمرغز یک تن کرد رستم پاک کشور
تو تنها با سپاهی گر بکوشیچو قوم عاد بر بالی اشقر
چنانشان باز گردانی ، که از بیم بردار سبق جوید از برادر
ترا سیمرغ و تیر گز نباید نه رخش جادو و زال فسونگر
زمردی و جگر نگذاشت باقیمصور بر تو ، ای زیبا مصور
شجاعت هدیه ای باشد خدایییلان را ، در دماغ و دل مستر
کسی رادرجهان ضامن نگیردبشخص فربه و بالای سنگر
بپیش شیر لاغر پیل فربه چنان باشد که کوهی پیش یک ذر
ولیکن گاه کوشش بردارنددوال از پیل فربه شیر لاغر
الا ای نامور شاهی ، که هستی ز شاهان در هر انواعی مخیر
ز سهم افزای کاری باز گشتی که آن نادیده ، کس را نیست باور
ز حرص کین برون نا کرده خفتان ز خون دشمنان ناشسته خنجر
ز خون خوردن دلت ناسیر ، لیکنز خون در خنجرت سیراب گوهر
ز خفتان معصفر بند بگشایز ساقی باده ای بستان ، معصفر
بجای جوشن اندر پوش قاقمبجای نیزه بر کف گیر ساغر
قدح بر کف نه و عبهر بینبویبر افروز آتشی چون چشم عبهر
اگر بستان آزاری بیفسرد ز آذر بوستانی کن در آذر
درختان رز اکنون ، تانه بس دیریکایک زرد کرده سبز چادر
برین گردون دریا چهر از میغبپیوندد سماریهای عنبر
سماریهای عنبر چون گران شد فرو بارد ز عنبر عقد گوهر
وزان باریدن گوهر بنیسان بخندد باغ و بر بالا صنوبر
ایا شاهی ، که از نظم مدیحت نگردد سیر طبع نظم گستر
مرا از نظم در خاطر عروسیست که ازنام تو خواهد نقش وزیور
بقای ذکر مردم نظم عالیستکه دارد پای با ارکان و اختر
بسا کاشعار من در مدحت توبخواهد گشتن از دفتر بدفتر
الا تا هر درختی نیست طوبیالا تا هر غدیری نیست کوثر
چو کوثر عمر وعیشت باد شیرینچو طوبی شاخ بختت باد پر بر