شمارهٔ ۵۵ - حکایت
جوانی زنی دید بر رخ نقابگمان برد در زیر ابر آفتاب
زغن بود، طاووس پنداشتشهوای جوانی برآ ن داشتش
که از زاری و زر دلش کرد نرمز کابین او انجمن ساخت گرم
شب آورد سوی شبستان چراغتو گفتی پر زاغ شد، چشم زاغ
چو از روی زن پرده یکسو کشیدبجای پری، دیو در خانه دید!
دل وجان و تن خسته شد زآن جواندل آزرده، جان خسته، تن ناتوان
جوان را چو زن دید از خود نفوربگفتش: کای آزاده مرد غیور
مرا چشم مردم بسی در پی استچو غافل شوی آتش اندر نی است
بکاری گر از خانه بیرون رومبناچار ازین پس بگو چون روم؟!
که تا بسته باشم بخود بی گمانز بدبین و بدگوی چشم و زبان
ز گفتار زن، مرد چون گل شکفتتبسم کنان، لب پر از خنده گفت:
چو کاریت پیش آید ای نیک نامبکش برقع از روی و بیرون خرام
که بی پرده بیند چو کس روی تونیفتد نگاهش دگر سوی تو
غرض ای که بر من جفا کرده ییبرآیی که از پرده در پرده یی!