شمارهٔ ۵۶ - حکایت
شنیدم یکی شهر معمور بودکه ابلیس از مردمش دور بود
بهمرد و زنش داده یزدان پاکدل و دیده و دست و دامان پاک
هم از گرگ آسوده آنجا گلههم از دزد ایمن در آن قافله
همه دستشان کوته از مال غیرهمه پایشان سالک راه خیر
امیری بهآن شهر چون آمدیگرش معدلت رهنمون آمدی
بر او خوش گذشتی همه ماه و سالز خلق او، ازو خلق فرخندهفال
وگر رایت ظلم افراختیبهکِشت خود، آتش درانداختی
ز نفرین آن مردم پارساشدی طالع دولتش نارسا
زدی یا اجل، برق بر خرمنشبُدی یا بهعزل، آسمان دشمنش
ز بیداد او رسته مردم همهچو از شحنهٔ گرگ ظالم، رمه!
در آخر یکی گرگ روباهفنکزو پیرهن شد به یوسف کفن
به فرمان شه شد در آن شهر امیراز آن راز واقف چو گشتش ضمیر
بهروزی که میآمد آن شهریارپذیره شدندش سران دیار
به هدیه نخست آمد از ره چو راستز هریک یکی بیضهٔ مرغ خواست
نهادند هر یک از آن راستانیکی سیمگون بیضه در آستان
پس آنگه چنین گفت آن حیلهورکه: ای سادهدل مردم بیخبر
طمع کرده در بیضهٔ ماکیانمرا نیک باشد شما را زیان
بَرَد عافیت از تنْ این بیضهامکزین بیضه دائم کُشد هیضهام
کنون بیضهٔ خویش هر یک بَریدمرا پردهٔ خود چه باید درید؟!
متاع خود از هم چو نشناختندز هم بُرده، اما غلط باختند!
بهاین حیله چون کار خود راست کردبهخلق از ستم آنچه میخواست کرد
ستمدیدگان را دل آمد بهجوشرساندند بر گوش گردون خروش
سراسر کمند دعا داده تابنشد دعوت هیچکس مستجاب
کس آگه نه، کآن در برایشان که بستجز آن کس کز آن بیضه برداشت دست