شمارهٔ ۵۴ - حکایت
شنیدم که مولای مردان علینبی را وصی و خدا را ولی
ز مسجد یکی روز چون بازگشتبقصابی از دوستان برگذشت
به او گفت قصاب کای قسورهبکشتم یکی نغز فربه بره
بفرما از آن رطلی آرم تو راکه از جان فزون دوست دارم تو را
چنین گفت آن شاه ملک کرمکه: بر کف بها را ندارم درم
بنالید قصاب کای حق پرستتو را گر درم نه، مرا صبر هست
چو شیر خدا گفته ی او شنفتبروی وی از لطف خندید و گفت
که: گر صبر نیکو است، اولی منم؛که در کیش اسلام مولی منم!
وگر خود بود تلخ، ای نیکنام،پسندم ز صبرت چرا تلخ کام؟!