گنج

شمارهٔ ۵۳ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷ بیت
بفرمان حجاج شوریده بختکه بودش زبان تلخ و گفتار سخت
نشاندند بر نطع فوجی اسیربگفتش یکی ز آن میان کای امیر
یکی روز در مجلس راستانهمی زد ز تو هر کسی داستان
کسی خواست نامت بزشتی بردمنت پرده نگذاشتم بر درد
رهایی ده امروزم از زیر تیغمفرمای در حقگزاری دریغ
از آن بینوا بیکس بیگناهطلب کرد حجاج ظالم گواه
بگفتش: یکی زان اسیران مراگواه است از آن پرس و این ماجرا
نپوشید چشم از حق ن مرد نیزچنین گفت در زیر شمشیر تیز
که : آری در آن روز این حق پرستز نیکی زبان بداندیش بست
خروشید کز بیم این رستخیزنکردی چرا منع بدگو تو نیز؟!
بپاسخ چنین گفت آن بیگناهکه: ای از جفای تو روزم سیاه
نه جای عتاب است با من تو راکه بودم من آن روز دشمن تو را
ز خوی توام چون نبود ایمنیشگفتت نیاید ز من دشمنی!
ز ظلمت، خدا در نظر داشتماز امروز گویا خبر داشتم!
چو این حرف بشنود از آن تنگدلبر آن هر دو بخشود آن سنگدل
بگفتا: به ایشان مدارید کارکه این راست گویست و آن دوستدار!
هم از راستی رستگاری رسدهم از دوستی دوستداری رسد!!