شمارهٔ ۵۲ - حکایت
شنیدم که بدخو زنی بد کنششبی کرد مر شوی را سرزنش
که چند از تو منزل نسازم جداچو هم قلتبان بینمت هم گدا
از آن زن چو این سرزنش را شنفتبزیر لب آن مرد خندید و گفت
که: آمد دو عیبم بچشمت عیانولی نیست جرمی مرا در میان
چو خواندی مرا قلتبان و گدایکی را ز خود دان، یکی از خدا!