گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
شبی خوشتر از روز با دوستانهوای گلم برد تا بوستان
براحت دلم بود فارغ ز رنجگلم ساقی و بلبلم نغمه سنج
بکف گل، بلب جام می داشتم؛ولی چشم اختر ز پی داشتم
که از شب نرفته همان یک دو پاسغم شحنه افگند در دل هراس
در آن انجمن قد برافراختمز مستی سر از پای نشناختم
ز ما هر یکی شد براهی روانبدل بیقرار و بتن ناتوان
من از کوکب تیره گم شد رهمنسیم سحر کرد چون آگهم
رسیدم به برگ گلی لاله فامکه بود از شمیمش معطر مشام
همی بردش از باغ باد شمالهمیکردش از هر طرف پایمال
قضا ساخت چون همنشین با منشگرفتم بدست ادب دامنش
باو گفتم: ای یار شوریده بختبگو تا چرا بستی از باغ رخت؟!
تو رادی لبی بود خندان بباغرخت روز و شب آفتاب و چراغ
چه شد کاینچنین خوار افتاده ای؟!گریبان بدست صبا داده ای؟!
چه آتش بجان اوفتادت بگو؟!کشید از چه بر خاک بادت بگو؟!
چه پیش آمد آن گلشن نغز را؟!که آشفته کردی گلش مغز را!
بگو: چون شدند آخر آن دوستانکه بودند با هم بیک بوستان؟!
خدیا ازین غم فراغم بده!ز یاران گلشن سراغم بده!
چه شد؟ کو نهال گل وشاخ سرو؟!کجا رفت بلبل، کجا شد تذرو؟!
بآن شهد لب نوشخندان چه شد؟!بآن سرو قد سر بلندان چه شد؟!
بجا مانده ز آن آشیانها خسیکه نالیده مرغان در آنجا بسی
و یا رخت بستند از آن انجمنچمن مانده خالی ز سرو و سمن
شنیدم که آن پیکر دلفروزکه اشکش ز شبنم روان بدهنوز
همی گفت و غلطید بر روی خاکز خار ستم سینه اش چاک چاک:
چه پرسی ز برگ گل ریختهبدامان صر صر در آویخته؟!
گلی را چه میپرسی از ساز و برگکه از هم فرو ریخت برگش تگرگ؟!
چه میگیری از حال باغی سراغ؟که بر گلبنش آشیان بست زاغ؟!
چه میجویی از گلستانی نشان؟که باد خزان شد در آن گلفشان!
شد از آتش آن سبزه دیبای زردزر افشان شد آن صفحه ی لاجورد
بسی غنچه در باغ نشکفته ماندبسی راز مرغان که ناگفته ماند
ز حال درختان نوبر مپرسز شمشاد و سرو و صنوبر مپرس
سراسر سرافگنده بر پای خویشهمه خشک ماندند بر جای خویش
چه گویم که ما را چه بر سر گذشت؟سیاه آبی آمد، ز سر بر گذشت!
من و تازه رویان خونین جگرکه دیدی هم آغوش با یکدگر
بعشرت شبی با هم آمیختیمبحسرت سحرگه ز هم ریختیم
مرا خود فلک کرده بیرون ز باغز یاران دیگر ندارم سراغ
کنونم باینجا فگنده است بادندانم کجا باز خواهم فتاد؟!
چنین است کار سپهر دو رنگکه گاهیش صلح است و گاهیش جنگ
نه بر صلح او دل توان داشت شادنه از جنگ او خود توان کرد یاد