گنج

شمارهٔ ۵۰ - حکایت

در ایام قطب زمان بایزیدکه بودش یقین از گمان بر مزید
یکی گفت با گبر آتشکدهکه: ای کشتهٔ کیشت آتش زده
نه‌ای جغد، آهنگ ناخوش چرا؟!سمندر نه‌ای، شوق آتش چرا؟!
بیا راه اسلامیان پیش گیرببین کیش ما، ترک آن کیش گیر
که تا ابر رحمت به گل باردتز شوره زمین گل به بار آردت
به پاسخ چنین گفت آن پیر گبرکه: خورشید تا کی بپوشم به ابر؟!
مسلمان اگر بایزید است، آهز من تا به اسلام، دور است راه!
شب از سجده گردیده خم پشت اومجدر ز سبحه سر انگشت او
فلک حال او آرزو می‌کندنیاید ز من آنچه او می‌کند
ور اسلام این است ای آموزگارکه می‌بینم از مردم روزگار
همان به کز آتش فروزم چراغنگیرم ز اسلام دیگر سراغ
به آتش بود گرم پشتم به روزشبم بزم از آتش شود دلفروز