گنج

شمارهٔ ۴۹ - حکایت

شنیدم عضد خسرو دیلمیکه هیچ از بزرگی نبودش کمی
به شیراز آن خطهٔ بی‌قرینکه گلزار چین است و خلد برین
چو زد تکیه بر مسند خسرویشده خسروان بر درش منزوی
به شهر اندر آورد خیل و سپاهز گرد سپاه آسمان شد سیاه
سراسر فرود آمدند آن حشمبه کاشانهٔ مفلس و محتشم
همه شهر را گرد لشکر گرفتتو گفتی به شهر آتشی در گرفت
دگر خالی از خیل جایی نماندتهی از سواران سرایی نماند
زن و مردش از کار خود مانده بازبد و نیک، نومید از چاره ساز
به شهری شد از لشکری کار تنگبه شیشه شکست آید آری ز سنگ
به مردم سپه بسته راه نفسچو شاهین و دراج در یک قفس
ولی از شکایت بزرگان شهرفرو بسته لب از چه، از بیم قهر
به شه حال خود کس نیارست گفتکه سودی نمی‌کرد اگر می‌شنفت
مگر روزی از شهر آن شهریارجنیبت برون راند بهر شکار
به صیدافگنی رخش چون تاختندهمه دشت از صید پرداختند
چو برگشت شه با سپاه گرانسراسر دوان در رکابش سران
زن پیری از شه فغان در گرفتسر راه بر شاه و لشکر گرفت
گرفتش عنان و خروشید زارکه: اکنون ز شهر من ای شهریار
برون می‌روی یا برونت کنم؟!لوای شهی سرنگونت کنم؟!
سری پرغرور آن شه کامیاببرآورد یک پای خود از رکاب
در آویخت بر یال رخش گزینبه تمکین بزد تکیه بر پشت زین
به زن گفت: اگر رفتم از شرم دانچو نازارمت دل، ز آزرم دان!
وگرنه ز دستت چه خیزد بگو؟!که با شهریاران ستیزد بگو؟!
به پاسخ چنین گفتش آن پیرزنکه: ای سنگدل شاه شمشیر زن!
نپنداری‌ام ناله رامشگریروی گر ازین شهر با لشکری
شود حرز بازو دعای منتبرد درد از دل دوای منت
شه عالم از زور بازو شویبه نوشیروان هم‌ترازو شوی!
وگرنه هم امشب برآیم به بامکشم از سر این معجر نیل‌فام
پریشان کنم، صبح موی سپیدسیاهی لشکر کنم ناپدید
که با بینوایان جفا کرده‌اندندانی که با من چه‌ها کرده‌اند؟!
یکی از جفا، توشهٔ من گرفتیکی از ستم، گوشهٔ من گرفت!
خمیده است گر قامتم چون کمانبود بازم از تیر آه این گمان
که تازد سحرگه به لشکرگهتزند چون شهاب از شبیخون رهت
نه تنها به من این جفا می‌رودبه نیک و بد، این ماجرا می‌رود!
بود روزشن تیره چون شب همهولی بسته از بیم جان لب همه
چو من دست از جان فرو شسته امکنون با تو راه سخن جسته ام
تو را کردم آگاه از کار خویشکه آزار خلق است آزار خویش
بلرزید بر خویش ازین حرف امیرچو مویی که بیرون کشی از خمیر
همه لشکر از شهر بیرون کشاندکسی کو به شب ماند در خون کشاند
نیامد فرود از سر بارگیدل از شهر بر کند یکبارگی
از آن راه کآمد، دگر بازگشتسیه از سپه شد همه کوه و دشت
چو شد یک دو فرسنگ از شهر دوربه دشتی که نه مار بود و نه مور
بفرمود تا لشکر آمد فرودهمه شهر خواندند بر وی درود
در آنجا یکی نغز بازار ساختبه کار خود آمد که آن کار ساخت
کنون هم در آن خطهٔ دلپذیربود شهره آنجا به سوق الامیر
کسی را که چون او عدالت نبودز سودای بازار حشرش چه سود؟!