شمارهٔ ۴۸ - حکایت
جهانگردی از خیل کارآگهانسیاحت همیکرد گرد جهان
ره افتادش، از انقلاب سپهرشبانگه بدریای مغرب چو مهر
نظر افگنان شد بدریا کنارمگر عبرتی گیرد از روزگار
بصیادی افتاد چشمش نخستکه هر صید را کرده دامی درست
همه ماهی تازه و نغز و پاکگرفتی ز آب و فگندی بخاک
نشسته به پهلوی آن صید گیریکی سرو قد دختر دلپذیر
چوماهی عیان دختر اندر میانز اطراف او ریخته ماهیان
تو گفتی که در برج حوت آفتابکشیده است از چهره ی خودنقاب!
پدر هر چه ماهی کشیدی بدامبخاکش کشاندی بسعی تمام
دگر باره آن دختر محترمدر آبش فگندی ز راه کرم
بپرسید سیاح از آن ماه چهرکه ای مهر روی تو در جان مهر
مکن ضایع اینگونه رنج پدربودناخلف، دزد گنج پدر
چنین گنج ضایع پسندی چرا؟!گره کو گشاید، تو بندی چرا؟!
بپای پدر بایدت سر نهادکه از ماهی ای ماه قوت تو داد
نه آخر تو را مایه از گنج اوست؟!نه آخر تو را راحت از رنج اوست؟!
پدر را که شد رنج کش زینهارمرنجان که رنجاندت روزگار!
بپاسخ چنین گفتش آن نوش لبکه: دورم مدان زینهار از ادب
نیم ناخلف، نیست خونم هدر؛کزین پیشتر گفت با من پدر
که: صیدی که،غافل شد از ذکر حقبود دام صیاد را مستحق
چنین صید، بر خود پسندم چرا؟!دل خود، باین قوت بندم چرا؟!
گرفتم که قوتی جز این نیستمز جوع ار بمیرم، حزین نیستم
چرا قوت من گردد این صیدخام؟!که از حق شود غافل، افتد بدام؟!
پدر را گرین قوت بهر من استشکر داند او لیک زهر من است!