شمارهٔ ۳
کشاورزی از هر طرف دشت کاوعیان گنج گاوانش از پای گاو
پی دانه کشتن زمین می شکافتکه گنجوری از خاک امین تر نیافت
بآن کشته دادی از آن رود آببزنگار تو ریختن سیم ناب
بر آن سبزه کامد زبر جد نشانتو گفتی که شد خضر دامن کشان
نگشته همان دانه از کاه دورنبرده ز خرمن همان دانه مور
خداوند خرمن ز بخل ای شگفتمگر خوشه از خوشه چین وا گرفت؟!
کشید از جگر خوشه چین آه گرمدل آهنین فلک کرد نرم
بناگاه برق آتشی بر فروختکه این کشته را، از تر و خشک، سوخت
هم از خاک جوشید آبی سیاههم از کشته بر کهکشان رفت کاه
شد ابروی داس فلک پر ز چیننه خوشه بجا ماند و نه خوشه چین
از آن دانه کز خرمن سوختهبجا ماند چون گنج اندوخته
رهیدند بیمایه موران ز رنجچو محتاج کش پا فرو شد بگنج!