گنج

شمارهٔ ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۵ بیت
یکی کوه دیدم هم از دست راستکه از دامنش هر غباری که خاست
بر آراست گیسوی حور بهشتسر زلف غلمان به عنبر سرشت
بدخشانه و بهرمان کان لعلبه کانون خورشید افگنده نعل
به پای گل و لاله‌اش سبزه فرشسر سبزه‌اش، سوده بر پای عرش
ز ابری که برخاستش از کمرلبالب ز گوهر شدی هر شَمَر
عقاب و پلنگش پر و سر فگندز نسرین و شیر سپهر بلند
چرا‌گاه ثور و حمل دامنشبه بازی‌گر‌ی جُدی، پیرامنش
کمر‌بند جوزا شد او را نطاققمر از کمرگاه آن در محاق
گوزنی که در دامنش داشت گشتشدش آبگاه این زر‌اندود تشت
نمودارش از یک طرف بیشه‌اینخورده به نخلی از آن تیشه‌ای
درختش همه میوه‌ریز‌ان ز شاخاز آن روزی تنگدستان فراخ
گرفته به کف هر گیاهش چراغکه گیرد ز دیدار موسی سراغ
نه طور و کلیمی ز هر گوشه هستبر آورده بهر مناجات دست
فروزان ز هر دست او آفتابعیان‌دیده حسن ازل بی‌حجاب
گله رانده از خاندان شعیببه دنبال از اصحاب کهفش کلیب
عصا بر نیاورده سر از شجرعیون منفجر کرده از هر حجر
روان چشمه‌ها با هم آمیختهبه هر سنگ از آن قطره‌ها ریخته
تو گفتی مگر درج گوهر شکستو یا بر فلک عقد گوهر گسست
از آن چشمه‌ها کآبش آغاز کاربه دریا همی‌ریخت ز آن کوهسار
یکی رود برخاست چون زنده‌رودکه از مصر، نیلش رساندی درود
به دشت آمد از کوه دامن‌کشانبر آن، خیل مرغابیان پرفشان
جدا گشته ز آن رود بس نهرهاشد این داستان شهره در شهرها
زمین یافت ز آن رود بس خرمیز هر شهر گرد آمدش آدمی
در آنجا یکی شهر آباد شدکه بنیاد آن محکم از داد شد
به دشت از لب رود تا پای کوهفراهم شده مردم از هر گروه
ملل سر نپیچیده از دین خودبه‌سر برده با هم به‌آیین خود
جهان کهن یافت از سر نویدر آن هم نشین، تازی و پهلوی
بسی باغ و بستان دلکش در آنبسی کاخ و قصر منقش در آن
به‌هر کوچه‌اش جوی آب روانبه رنگ می از سایه یی ارغوان
ز گرمابه‌اش پاک، چه تن چه دلکه بودیش آب و هوا معتدل
در آنجا نشانی نه ز آلودگیز پاکی تن، دل در آسودگی
بنای وی از سنگ و، سنگ رخام؛گلش از زر پخته وز سیم خام
عیان روزن از سقف چون اخترشروان آب از جوی چون کوثرش
ز خاکستر‌، گلخنش ریختهبه چشم اختران سرمه‌ی بیخته
عیان چار بازارش از چارسوبه‌آن خلقی از چار سو کرده رو
محلات بیرون ز اندازه‌اشگشاده به فردوس دروازه‌اش
ز یشب وز مرمر سقوف و فروشهمه مردمش در خرید و فروش
ز سرمایهٔ خود توانگر همهز همسایهٔ خود غنی‌تر همه
در آنجا دو یار موافق بسیبه هر خانه معشوق و عاشق بسی
به طفلی هم از حسن مستان یکیبه عشق آشنا در دبستان یکی
یکی آگه از کار مهر و وفایکی واقف از رسم جور و جفا
به هر سو در آن شهر آراستهکه آگنده بودی ز هر خواسته
عمارات عالی نعمان‌پسندچو ایوان بهرام و کسری بلند
از آنها یکی چون قصور بهشتز عنبر گلش، وز زر و سیم خشت
مهندس، به اشکال اقلیدسینهادش بناها همه هندسی
سدیر و خورنق از آن گشته پستوز آن یافته طاق کسری شکست
بنا کرده حجار و نجار روسبه دیوار مرمر، به در آبنوس
ز هر سو به آن ساحت دل‌پسندقلم بر کف آمد بسی نقش‌بند
در آن نقش‌های فریبنده کردز مهر و سپهرش زر و لاجورد
فروش ملون، نشیمن‌فروزقنادیل روشن، شبان کرده روز
نشسته در آن قصر شاهی بزرگکه‌ش از عدل خوردی بره شیر گرگ
جهانی ز انصاف پابست اوز حق یافته روزی از دست او
همه از زبان‌دار و از بی‌زباندر آن خانه مهمان و شه میزبان
همش طوق بر گردن مهر و ماههمش حلقه بر گوش درویش و شاه
جهانش، به درگاه آورده باجشهانش، به گردن گرفته خراج
ز عدل و کرم، خسروان بنده‌اشسپاه و رعیت، سر افگنده‌اش
فتادی چو بوسیدیش پا رکابز زین رستم، از تخت افراسیاب
ز داد و دهش کرده آن شهریارز مظلوم مسکین، تهی آن دیار
هزارش بت مشکبو در حرمخرامنده چون سرو باغ ارم
همش پایداری آزادگانهمش دستگیری افتادگان
هزارش سهی سرو در آستانبه هوش و هنر هر یکی داستان
گهی تا کند تازه و تر دماغبرافروختی شب ز مینا چراغ
نشستی و با مردم هوشمندگرفتی می از ساقی نوشخند
ولیکن، نه چندان که گردد خرابجهان از غم او، چو او از شراب
شهی کاو غم زیر دستان خوردچه غم گر می از دست مستان خورد؟
همان می، همان غم گواراش باد؛چو اسکندر، اورنگ‌ِ داراش باد
شهی کو چه ساغر بدست آوردبه ناموس شاهی شکست آورد
دهد نقد دولت ز کف رایگانکشد جام می با فرومایگان
همش کام فرخندگی تلخ بادهمش غره‌ی زندگی سلخ باد
گهی با دلیران سنان بر سنانگهی با دبیران قلم در بنان
گهی همدم گوشه‌گیر‌ان شدیگهی پندآموز پیران شدی
گهی با جوانان شکار افگنانبه صحرا شدی طبل‌ِ عشرت زنان
همش زیر پا باد رفتار رخشتن آهن، سمش سنگ و نعلش درخش
هم از سیم چوگان به کف چون هلالوز آن گوی زرین‌ِ خوَر پایمال
جهاندی ز جا هر یک آهو تکیدوان از پی انداختی هر یکی
سگ و یوز، ببر افگن و شیر گیرنه از دستشان ببر رستی، نه شیر
گرفتندی از بارهٔ کوه وزنهم از دشت آهو، هم از کُه گوزن
ز چنگال شاهین و منقار بازبه‌جا کبک و تیهو نماندند باز
تهی کرده هر یک ز نزدیک و دورزمین از وحوش و هوا از طیور
سر از گور بر کرده بهرام گورکه تا بیند آن صید‌گه را ز دور
مگر شد در این عرصهٔ دار و گیرشهان را شکار از دوره ناگزیر
یکی آنکه تا دوست سازند رامچو مرغش فشاندند دانه به‌دام
دگر خصم را سر به فتراک زینببندند چون صید وحشت گزین
ز هم شاد القصه شاه و سپاهمهان در رفاه و کهان در پناه
زده در دل مردم هر دیارز رشک آتش آن شهر و آن شهریار
که کس شهریاری چو او دادگرندید و چو آن شهر، شهری دگر
زمینی به شرقی آن شهر بودکه خاکش به‌هر زهر پازهر بود
رسیدی از آن تربتم بر مشامشمیمی دل‌آویز هر صبح و شام
نرسته، گلش چیدمی رنگ رنگچو دل، غنچه‌اش دیدمی تنگ تنگ
ننالیده، مرغانش آوازهابه گوشم رساندند بس رازها
نرسته، در آن خاک دیدم نخستهر آن سبزه کآخر از آن خاک رست
نبسته، عیان دیدم آغاز کارهر آن نقش که‌انجام شد آشکار
ز پاکی مگر خاک آن بود آبکه راز دلش را ندیدم حجاب
نمودم به دل گنج نادیده کسز مردم نهان گفتمش هر نفس
که: خیز ای دل‌ِ عاقبت‌بین منهم آیینهٔ من، هم آیین من
نکِشته ببین تا از این خاک نغزچه روید که از هوشت آگنده مغز؟!
فتاده من و دل به پهلوی همنهاده سر خود به زانوی هم
در آن انجمن خلوتی ساختمنظر سوی آن دشت انداختم
در آن خطه دیدم من از خشت خامهمانجا که کیخسرو از خط جام
ز سنگش دل آن نیز در سینه دیدکه اسکندر از لوح آیینه دید
عجب مانده ز آن دشت ناکاشتهکه خاکش چه‌ها زیر سر داشته؟!
به ناگاه دیدیم کز ماه و مهربر آورد دستی به بازی سپهر
یکی پرده بر گرد هامون کشیدبسی لعبت از پرده بیرون کشید
هم از نور انجم هوا گرم کردهم از گرمی آن زمین نرم کرد
سراپردهٔ ابر بالا کشاندوز آن پرده لؤلؤ‌ی لالا فشاند