شمارهٔ ۱
شبی میگذشتم ز ویرانهایز پا دیدم افتاده دیوانهای
نه دیوانه، فرزانهای حقشناسچه دیو و چه دیوانه، زو در هراس
جهان گشتهای، خضرش از همرهان؛جهان دیدهای، بسته چشم از جهان
نه جز ز آسمان، سایهای بر سرشنه جز موی سر، جامهای در برش
ره فقر پیموده با پای لنگفراخآستین بوده با دست تنگ
به شیدایی آسودهخاطر ز شیدهمه عمر آزاد از عمرو و زید
دلش گنج اسرار حق را امیننه او از کسی نه کسی زو غمین
بهخودگفتی، از خود شنفتی بسی؛«مرنجان کسی را، مرنج از کسی»
نه با آسمان کینی از وی گماننه ز او کینهای در دل آسمان
هم او گردن عجز افراشتههم از وی فلک دست برداشته
گرسنه، ولی سیر از ناز و نوشبرهنه، ولی خلق را عیبپوش
تهیدست و، پا بر سر گنجهاشز فاقه دلآسوده از رنجهاش
دو گز بوریا کرده بر خاکِ فرشزده دست کوتاه، بر ساقِ عرش
اقامت گزین در مقام رضارضا داده جانش بهحکم قضا
سرش مست عشق و، دلش هوشیارلبش خندهریز و مژه اشکبار
گهی خنده میکرد و گه میگریست!بهاو گفتم: این خنده و گریه چیست؟
چه دیدی؟ بگو گرنهای ز اهل زرقکه گریان چو ابری و خندان چو برق؟!
چو دیوانه افسانهٔ من شنفتفشاند اشک چون شمع خندان و گفت:
چه پرسی؟! که گر گویمت سرگذشتز عیش جهان بایدت در گذشت!
تو را کام شیرین، مرا باده تلخ؛تو از غَرّه گویی سخن من ز سَلخ!
خردمند را، بیخرد یار نیستبه آسوده، فرسوده را کار نیست
زدم بوسه بر دستش آنگه بهپایکه ای دانشآرای فرخندهرای
منم تشنهکام و تو بارنده میغ؛ز تشنه چرا آب داری دریغ؟!
مرا از کرم باش آموزگاربگو تا چهها دیدی از روزگار؟!
ز وضع جهان هر چه دیدی بگوز بیننده هم گر شنیدی بگو
دل از عجز نالیِ من سوختشچو شمع آتش من رخ افروختش
همش های های و، همش قاه قاه؛همیگفت: ای خضرِ گمکرده راه
مگو زین سرای سیاه و سفیددو چشم و دو گوشم چه دید و شنید؟!
گر آنچه شنیدستم از روزگارشمارم، کشد تا بهروز شمار
چه خوش گفت پیر پسندیدهگویسخن هر چه میگویی از دیده گوی
کنونم مزن طعنهها، هوش باشچو از دیده گویم سخن، گوش باش
ببین تا چه دیدم ز دور سپهرز اندوه و شادی، ز کین و ز مهر
شود تا تو را هم دل آگه ز رازنه پرسی از این خنده و گریه باز
هم اینجا در اندکزمانی نه دیرکه از خودپرستان شدم گوشهگیر
یکی ژرف دریا بدیدم نخستکه موج غبارش رخ ابر شست
سفاین خرامنده چون بط بسشلبالب ز در دامن هر خسش
بهآن لجهریزان بسی شد بهشطدرون پر ز ماهی، برون پر ز بط
در اصداف رخشان دُر از هر طرفچو دری در این لاجوردی صدف
به غواصی الیاسی از هر کناربر آورده بس لؤلؤ شاهوار
کشیده از آن دستِ گوهرفروششهان را بهتاج و بتان را بهگوش
پی صحبت خضر گفتی کلیمبگسترده در ساحل آن گلیم
فروزنده ماهیش چون آفتابدر افتاده از دست موسی در آب
شناور سمکها به پشت و شکمزر و سیمریزان بهدامان یم
بهقعرش ز ساحل زر ماهیانچو سیمین کواکب ز گردون عیان
همه سرگرانی بههم داشتندمگر یونس اندر شکم داشتند؟!
بهصید بط و ماهیش صبح و شامبههر گوشه صیادی افگنده دام
مگر ناخدای خدا ناشناسنپذرفت از غرقهای التماس
پس آن غرقه را موج هر سو کشانددر آخر دم از دیده خونی فشاند
ببین قطرهٔ خونی بهدریا چه کرد؟!ز بنیادِ آن چون برآورد گرد؟!
چنان ناگه آن بحر طوفان گرفتکه ماندند از آن فیلسوفان شگفت
فرو بست دم آن خروشنده یمنه نامی بهجا ماند از آن یم، نه نم
هم آنجا عیان شد یکی پهن دشتپرنده پر افشان، چرنده بهگشت
سفاین ز گرداب بر گل نشستشدش ناخدا غرق و لنگر شکست
روان هر شکاری بهکف تیغ تیزنموده بهمرغابیان رستخیز
ز خون بطان بطن یم شد یمندرش چون عقیق یمن در ثمن
ز غوک و ز ماهی آن بحر شورشکم ساخته پر وحوش و طیور
بر آمد ز تر دامنی خاک خشکره گاو عنبر زد آهوی مشک
فگنده در این جادهها کارواندر آن جادهها کاروانها روان
گدایان مفلس ز رخشنده درصدف کرده خالی و زنبیل پر
بسا بیکله سرور عهد شدبسا پا برهنه که بر مهد شد
ز مرجان و دُر برده چندان بهدوشکه هر پیلهور گشت گوهرفروش
کنون مانده ز آنجا دو روشن سمکبههفتم زمین و بههشتم فلک