گنج

شمارهٔ ۱۷ - حکایت

شنیدم یکی از ملوک کیانکه از دولتش کس ندیدی زیان
بیک گله، از عدل او گرگ و میشبیک چشمه، از داد او نوش و نیش
یکی روز داد از کرم بار عامکه مرغ دل مردم آرد بدام
گرفتند بس ساقیان جامهاچو شیرین شد از جامها کامها
جهان دیده دانایی از راستانزد آن شاه را بوسه بر آستان
که شاها! جهان در پناه تو بادسر سرکشان خاک راه تو باد
مبیناد چشمی تهی از تو تختهشیوار بادی و بیدار بخت
ز عدل تو خلق جهان در امانزیند، از چه از بازی آسمان
کنون آمدند اهل هر کشور یکه سایند بر آستانت سری
بشکرانه ی اینکه شاه جهانبود راعی خلق، فاش و نهان
تهی کرده گنجینه ها هر کسیهمه تحفه پیش آورندت بسی
ز نجدی هیون وز تازی سمندز رومی قبا و ز چینی پرند
ز عود و زعنبر، ز مشک وعبیرز یاقوت تاج، از زبرجد سریر
ز لعل و ز الماس طوق و کمرفروزنده شمس و درخشان قمر
ز زرین نطاق و ز سیمین زرهز فیروزه بند از عقیقش گره
ز بلور جام و ز پولاد تیغکسی را نه در جان فشاندن دریغ
تو را نقد جان زیبد ای شه، نه گنجکه رستیم در عهد عدلت ز رنج
مرا تحفه پندی است گر بشنویز خسران رهد دولت خسروی
جز این گوهرم هیچ در دست نیستپذیرد ز من شاه اگر مست نیست
چنین گفتش آن خسرو هوشمندکه: شاهان که دارند بخت بلند
ز بیش و کم گنج نارند یادشهان را بجز داد آیین مباد
چه از شوق گوهر خراشم درون؟!همان گیرم از سنگ نامد برون!
چه خیزد از آن گوهر تابناککه برخیزد از خاک و ماند بخاک؟!
من و گوهر پند دانشورانکز آن یافت زینت سر سروران
گرانتر شمارند از تحفه هاشنه سنگ است،دارند سنگین بهاش
ز درج دهان خیزد آغاز کاربگنجینه ی سینه گیرد قرار
بود گوهر پند را سینه گنجکه شد نوشداروی صد گونه رنج
کنون گوهری را که گفتی بیارکه از مثقب عقل سفتی، بیار
دل مرد، از گفته ی شه شکفتدعا کرد شاه جهان را و گفت:
چنین یاد دارم ز مردان راهکه نیکی اگر بینی از نیکخواه
ز نیکی مکن کوت هی زینهارکسی کت دهد گل، نه بخشیش خار
چو بینی بد از کس، ره بدمجوکه هم باز گردد بد او بدو
خوش آمد از آن گفتگو شاه راچنین گفت آن مرد آگاه را
که: هر روز باید در این آستانرسانی بگوش من این داستان
ز هرگونه فرمود او را خورشکه یابد ز خوان کرم پرورش
بتشریف شاهانه بنواختشز خاصان درگاه خود ساختش
بدینگونه بگذشت سالی سه چارکه او بود همصحبت شهریار
همه روز پند نخستین بشاههمی گفت و میجست از بد پناه
چو هر روز جاه وی افزون شدیحسد پیشگان را جگر خون شدی
یکی زآن میان کش حسد بیش بودخرد پیشگان را بداندیش بود
خردمند چون رفت از آن بارگاهجبین سود بر پایه ی تخت شاه
که شاها! تو را تخت فیروز بادهمه روز تو، روز نوروز باد
حریفی که از حسن یک داستانشده است از مقیمان این آستان
بهر کس رسد، گوید این حرف فاشاز اول زبان لاله بودیش کاش
کز این غم دلم مبتلای بلاستکه خسرو بدرد بخر مبتلاست
نشاند مرا چون بنزدیک تختدماغم شود رنجه ز آن بوی سخت
کشم بر دماغ آستین را نهانکه تا نشنوم بوی بد ز آن دهان
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشیهمه پرده بر کرده ی او کشی
غلامان که مو کرده اینجا سفیدنیارند این حرف از وی شنید
چو شاه از حسود این سخن کرد گوشبتن خونش از خشم آمد بجوش
بگفتش: اگر بینم این گفته راستبشمشیر از وی کنم بازخواست
تو را محرم راز شاهی کنمکرم با توچندانکه خواهی کنم
ورش بیگنه دیدم و متهمقدم بر سریر عدالت نهم
نخست از عنایت کنم سرورشنهم افسر سروری بر سرش
بدست خود آنگاه خون ریزمتسر از باره یی قصر آویزمت
که هر کس سرت بیند آویختهتن افتاده بر خاک و خون ریخته
سر خود نگهدارد از تیغ تیزنگوید دروغی چنین، راست نیز
بلرزید بر خود حسود آن زمانبآگاهی شاه شد بدگمان
بناچار گفت: ای خداوند تختچو روشن ضمیری و آزاده بخت
در این انجمن کز تو دارد فروغکرا زهره باشد که گوید دروغ؟!
نگویم دروغت، ز جانم نه سیربزودی تو را حجت آرم نه دیر
سحر بر شه این مشکل آسان کنممگر دفع حق ناشناسان کنم
چو فردا کند سجده یی بارگاهبفرمای کآید بنزدیک شاه
چو دست آورد پیش رو بی گمانگواه است بر گفته ی من همان
پذیرفت ازو شاه و از جای خاستکه تا بیند این گفتگو از کجاست؟!
بر آمد بتدبیر کار آن حسودبتقدیر چون راست نامد چه سود؟!
روان شد بدنبال آن بیگناهز بان دوستی جو و، دل کینه خواه!
چو آگاهیش بود کآن راد مردبسی بود با بخردان هم نورد
نشسته بسی با ادب پرورانبسی بوده دمساز دانشوران
بشاهنشهان همنشین بوده بسز حسن و ادب پایه افزوده بس
در اندیشه شد تا چه حیلت بردکه آن مرغ زیرک بدام آورد؟!
بر آن بود تا پا براهی نهدکه از رشک و شمشیر شه وارهد
خیالش همین بود کآن بیگناهچو فردا نشیند در ایوان شاه
بتدبیر او دست بر لب نهدکه دعوی او را گواهی دهد
درآخر ز اندیشه راهی گرفتکه ابلیس هم ماند زو در شگفت
بصد حیله شب میهمان خواستشیکی مجلس نغز آراستش
ز هرگونه نعمت که آورد پیشبسیرش بیالود ز اندازه بیش
چو آن مرد غافل ز تدبیر شدهمی خورد از آن سیر تا سیر شد
پس از صحبت آمد چو وقت رفاهدر آن خانه خفتند تا صبحگاه
سحرگه که شد خسرو خاوریبایوان روان از پی داوری
گرفت از پی انتظام مهامبیکدست تیغ و بیکدست جام
ز خلوت بر آمد خداوند تاجچو خورشید زد تکیه بر تخت عاج
ندیمان و خاصانش از هر طرفبایوان رسیدند و بستند صف
زبان بسته از همزبانی همهکه شه بود چوپان و ایشان رمه
طلب کرد پس شاه فیروز بختمر آن بیگنه را بنزدیک تخت
نداد از کف آن مرد رسم ادبادب کرد و در حرف نگشاد لب
که بوی بد سیر کو خورد شاممبادا رسد شاه را بر مشام
چو شه گفتگو با وی آغاز کردسخن را، بناچار لب باز کرد
بتدبیر آن دست بر لب گرفتمگر شاه را از غضب تب گرفت
سیه کرد روی قلم از مدادپس آرایش نامه ی قتل داد
بخازن نوشت اینکه می آیدتبزودیش خون ریختن بایدت
گر از بیم جان بیقراری کندمبخشای و مگذار زاری کند
چو بنوشت نامه، سرنامه بستبسوی خودش خواند و دادش بدست
که این نامه را خون بخازن رسانمباش ایمن از رفتن ناکسان
هم اکنون از اینجا بمخزن شتابدهد خازنت تا زر و سیم ناب
ببوسید آن بیگنه دست شاهگرفت از شه آن نامه، آمد براه
حسود از قضا بود خود در کمینچو دلشاد دیدش دلش شد غمین
بگفتش : که شاهت چه گفت این زمانکه می بینمت خوشدل و شادمان؟!
چنین داد پاسخ که: شاه از کرممرا کرد از بندگان محترم
بخازن مرا کیسه ی زر نوشتنوشتن ز سر کی توان سرنوشت؟!
کنون میبرم تا ستانم زرشحسود از طمع گشت گرد سرش
فراموش کرد از طمع تیغ شاهبگفت: ای درت دوستان را پناه
چه باشد که امروز این رز بوامدهی تا برآرم ز لطف تو کام؟
کرم پیشه، آن مرد نیکو نهادباو داد آن نامه، کش شاه داد
حسود از پی زر بمخزن رسیدچو خازن گرفت از وی آن نامه، دید
همان دم برآورد تیغ از نیامبفرمان شه کرد کارش تمام
نبخشود چندانکه او خون گریستکه مقصود شه من نیم، دیگری است
بمخزن روان شد بامید زربکف نامدش زر، ز کف داد سر
چو روز دگر بردمید آفتابنهاد این فلک قدر پا دررکاب
بآیین هر روز شد سوی شاهبامید زد بوسه بر تخت گاه
چه شه زنده دیدش، بگفت: ای عجبتو را دی چه شد بر نرفتن سیب؟!
نگفتم که: مفرست دیگر کسانرو این نامه را خون بخازن رسان؟!
ببوسید پای شه آن مرد و گفتکه: راز دل از شاه نتوان نهفت
رفیقی ز من خواست آن زر بوامکزین آستان است کمتر غلام
مرا خود زر از لطف شه کم نبودچو او خواست، از زر دریغم نبود!
گرفت از من آن نامه را زود رفتدل از تنگدستیش آسود و رفت
چو شه نام پرسید و بشناختنفلک مهره در ششدر انداختش!
که بیجرم مرد و گنه کار زیستبر این داوری زار باید گریست
عجب دارم از بازی روزگارنداند کس انجام و آغاز کار
زمانی سر فکر در پیش داشتپشیمانی از کرده ی خویش داشت
چو کم شد ز جان شه اندک هراسباو گفت کای مرد حق ناشناس
شنیدم که بوی بدم از دهانشنیدی و گفتی بخلق جهان؟!
گر آن عیب دیدی ز من در نهفتبمن بازت آن راز بایست گفت؟!
که تا از طبیبان شوم چاره جویشمارم تو را دوستی نیکخوی
مهان جهان، خاصه خاصان شاهچو در خلوت قرب، جویند راه
نگویند عیبی که بینند بازکنند ار نه بر خود در فتنه باز
بخون خود آن قوم بازی کنندکه در انجمن فتنه سازی کنند
ندیدی و گر عیب، گفتی چرا؟!عنایت که دیدی، نهفتی چرا؟!
تو خود گوی: اکنون سزای تو چیست؟!بنامحرمان خود حرام است زیست!
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفتفرو ریخت از دیدگان اشک و گفت
که : شاها بشاهی که شاهیت دادبخلق جهان نیکخواهیت داد
که آگه ز عیب تو ای شه نیموزینها که گفتی تو آگه نیم!
تو دانی که چیزی نداند چو کسهم از گفتنش بسته دارد نفس
د راین آستان تا گرفتم پناههمه جود وانصاف دیدم ز شاه
ندیدم ز شاه جهان هیچ عیبگواهم درین گفته دانای غیب
برین حرف اگر شاه دارد گواهمن و گردن عجز و شمشیر شاه!
شهش گفت: دی کآمدی سوی منمگردید چشم تو چون روی من
نبودت اگر مطلبی در نهانگرفتی چرا دست خود بر دهان؟!
بگفت: ای خداوند تاج و سریربرون آمدم چون ز مجلس پریر
همان کو گرفت از من آن زر بوامبخانه مرا میهمان کرد شام
سراسر هر آن چیز کاورده بودهمانا که با سیر پرورده بود
ولی رفته بود از کفم اختیارنیارستم آن شب کنم هیچ کار
سحر کآمدم بر در آستانچو شه خواست با من زند داستان
بناچار بستم لب ای دادرسبخود ساختم تنگ راه نفس
مبادا چو شه بشنود بوی سیرشود از من و حرف من نیز سیر
جز اینها که گفتم، بداری کیشندارم گمان گناهی بخویش
سراسر چو شاه این سخن گوش کرداز اندیشه ی خود فراموش کرد
سر انگشت حیرت بدندان گرفتاز آن پس ره هوشمندان گرفت
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشتره مردی و مردمی در نوشت
دگر کشتنی بود آن کشته نیزز بد بدکنش را نه راه گریز!
بخاک ره از تخت شاهی نشستبدرگاه ایزد برآورد دست
که: ای پاک پروردگار کریمبما رحمت آور چو عذر آوریم
تو را زیبد از رهنمایان سپاسکه هر ره نما از تو شد ره شناس
کسی کاو ز ننگ خودی وارهدعیان چون براهی غلط پا نهد
نهان لطف تو یاوه نگذاردشز راهی که رفته است باز آردش
ندانسته از بخت برگشتگیفتادیم در راه سرگشتگی
ز لطفی که با ما نهان داشتیغلط رفته بودیم، نگذاشتی
پس از شکر باری برآمد به تختچنین گفت با مرد آزاده بخت
که: هر روزه کآیی باین آستانپیاپی بگوشم زن این داستان
که تا راه گم کرده بنمایدمز خواب گران دیده بگشایدم
سپس مرد را در برابر نشاندز درج لب این گونه گوهر فشاند: