شمارهٔ ۱۶
شنیدم که در عهد تیموریانچو شد شاهرخ جانشین کیان
نکو دختری در سمرقند بودکه با گل لبش در شکرخند بود
گل سرو قد، ماه خورشیدرویبت سیمتن، لعبت مشکبوی!
دو گیسو کمند و دو ابرو کماندو چشمش دو مشکین غزال رمان
سرافرازی شاخ شمشاد از اوهمه شادی شهر نوشاد از او
به جلوه خرامان، تذرو بهشتبه چهره فروزان، چراغ کنشت
رخی داشت رخشانتر از مهر و ماهز کوکب، ولی بود روزش سیاه!
ز گیسوی خود، کار سرگشتهترز مژگان خود، روز برگشتهتر
ز خال لبش، تیرهتر کوکبشسیهتر شب از روز و روز از شبش
چو عریانی تن نبودش پسندبه تن داشت از زلف، مشکینپرند
ز بیقوتی او را دو یاقوت نابفتاده ز رنگ و فتاده ز آب
همانا پی صید روزی بهدشتسپه با شه از کوی او میگذشت
چو خورشید دید از قضا شاهرخبه بامی رخ ماه آن ماهرخ
چنان عشق بردش ز دست اختیارکه شد کارش از دست و دستش ز کار
عنان رفتش از کف به یکبارگیبدان گونه شد، کافتد از بارگی
در آخر ز تمکین شاهی که داشتاز آنجا گذشت و دل آنجا گذاشت
پی صید آهو همیرفت شیرزبون گشت از آهویی شیر گیر
دو روزی شکیبایی آورد پیشچو آرام کم دید و اندوه بیش
تنی چند بگزید، بس کاردانجهاندیده پیرانِ بسیاردان
ز گنجینه بس خواسته دادشانپس خواستگاری فرستادشان
زر افشان یکی محمل آبنوسبیاراست چون حجلهگاه عروس
فرستاد همراهشان تحفههاز هرگونه کالای سنگین بها
روان هر طرف سرو قد مهوشانز تازینژادان جنبیتکشان
خرامان ز هر سوی در زیر بارجوان ناقههای بریشم مهار
ز یاقوت رخشان و دُر عدنز لعل بدخشان و جزع یمن
ز سنجاب و قاقم، ز خز و سمورز آیینهٔ صاف و جام بلور
بپوشیده بس جامهها رنگرنگبگسترده بس فرشها تنگتنگ
ز خلخال و از جیقهٔ زرنگارز عود قُماری و مشک تتار
ز مصری طبرزد، ز چینی حریرز فیروزه تاج، از زبرجد سریر!
زر و سیمش از سکهٔ شهریارز قرص مه و مهرش افزون عیار
سمنبر کنیزان چینی پرندکمر زر غلامان بالا بلند
پیامآوران چون به خرگاه ماهرسیدند و گفتند پیغام شام
جگر خون شد آن دل ز کف داده راکه خود نامزد بود عمزاده را
ولی هر دو از فاقه آشفته حالز درماندگی، ناامید از وصال
در ایوان پیامآوران کرده جمعنشست از پس پرده سوزان چو شمع
پس از عذر، آن رشک ماه تمامچنین داد شاه جهان را پیام
که شاها، کف جود پرور تو راستسپهداری هفت کشور توراست!
ز عدل است آرایش عهد توز ماه است آرایش مهد تو
همه دور گردون بهکام تو بادزحل هندوی طرف بام تو باد
کند چون کنی میل انگشتریدر انگشت انگشتری مشتری
فرازد به سر آفتابت علمطرازد به مدحت عطارد قلم
یکی بنده مریخ از لشکرتقمر، ساقی و زهره رامشگرت
رساندند ای شاه آزادگانفرستادهها را فرستادگان
شمردند ای شاه نام آورانپیام تو بر من پیام آوران
به نامم یکی نامه آراستیمرا از کنیزان خود خواستی
ازین مژده سر بر سپهرم رسیدکلهگوشه بر ماه و مهرم رسید
ز حکمت نپیچند گردن شهانولی دارم ای شاه! عذری نهان
گر افتد قبولت، زهی عدل و دادوگرنه، سرم خاک پای تو باد
ز عهدی بود طوق در گردنمبهآن عهد باید وفا کردنم
به عهد تو چون عهد نتوان شکستز دامان تو کوتهم مانده دست
نخواهم که روشن شود بزم شاهز شمعی که، دارد ز پی دود آه
تویی شهره در عدل ای جم کلاهنترسیدمی، هم گر از عدل شاه
بهسر راه قصر تو پیمودمیبه خاک حریمت جبین سودمی
بود جان ز حکم توام بیقراردهد دل ز عدل توام زینهار
کنون تا چه گویی؟ که فرمان تو راستدرین ماجرا درد و درمان تو راست
پیام آوران چون از آن نیکنامرساندند شاه جهان را پیام
بگفت: آفرین باد بر عهد اوبود ماه را پرتو از مهد او
زنی کاو ز پیمان خود نگذردکی آزردن او پسندد خرد؟!
چه مردم، ز انصاف زن نگذرمز انصاف من بیش از او درخورم
وفادار اگر مرد اگر زن بودنکو نام هر کوی و برزن بود
دهم کام او تا دهم کام خودکنم نیک چون نام او نام خود
خوشم گرچه کارم ز دل مشکل استدو دل گر شود خوش، به از یکدل است
فرستادهٔ خویش از ایشان نجستدو چندان فزود آنچه داد از نخست
به دلجویی آن دو دلباختهلوای عنایت برافراخته
بفرمود مردم ز نزدیک و دورهمه شهر بستند آیین سور
ز ایران و توران و هندوستانیکی انجمن ساخت چون بوستان
در آن بوستان بلبل آهنگهاگرفتند بر چنگها چنگها
ز بس پرتو شمع محفلفروزسه شب بر سمرقندیان گشت روز
سیم شب که با چهرهای آتشینعروس فلک گشت خلوتنشین
دو گل از یکی شاخ سر بر زدندگل از گلبن وصل بر سر زدند
ز انصاف شاه، آن دو نومید زارشدند از وصال هم امیدوار
به بازی گردون گردان نگروفای زن، انصاف مردان نگر!