شمارهٔ ۱۸ - حکایت
امیری امارت خداداده داشتغلامی و فرزندی آزاده داشت
شبی هر دو را در برابر نشاندز درج لب اینگونه گوهر فشاند
که: هر یک ازین روزگار درازهوایی که دارید گویید باز
که بینم شما را در اندیشه چیست؟!ز خونابه و می در این شیشه چیست؟!
پسر گفتش: ای بخت آموزگارهمیخواهم از گردش روزگار
که باشد زمین زیر گنجم همهبه هر دشتم از تازیاسبان رمه
ز بسیاری نعمت و ناز منبه گیتی نباشد کس انباز من
غلام خردمند و روشنضمیرزمین را ببوسید و گفت: ای امیر
همیخواهم از کردگار جهانکه تا زندهام آشکار و نهان
خرَم بنده و آزاد سازم ز جودنه ز ایشان که داند مرا بنده بود
دگر از کرم بر فشانم درمکنم بنده آزادگان از کرم
چو بشنفت از ایشان امیر این کلامببوسید از مهر روی غلام
نخستش ز مال خود آزاد کردز آزادی او دلش شاد کرد
بگفت: ای تو را بخت فیروزمندبلند اخترت کرده همّت بلند!
شنیدم سراسر همه رازتانشد آویزهٔ گوشم آوازتان
همیبینم امروز فاش از نهانکه فردا چه خواهید دید از جهان
مرادم نه این بود از این سبز تشتدریغ آسمان بر مرادم نگشت
مرا غیر ازین بود با خود قرارولی نیست در دست کس اختیار
بُرید آسمانم ز فرزند مهربه کام تو گردید و گردد سپهر
ز تو دولت افزوده، زو کاسته؛چه کوشم به کار خدا خواسته؟!
غلام چنینم، ز فرزند بهدرخت برافشان، برومند به