شمارهٔ ۴۴ - و له قطعه
چهل هندوانه، چو گوی ز برجدکه کردیش غلطان ز چوگان سیمین
نه هر یک سپهری و، از دانه هایشسعود کواکب از آن همچو پروین
چو پستان شیرین، پرویز شترشچو خون دل کوهکن صاف و رنگین
گمان سر دشمنان تو کردمبسر گشتگان بسکه بودند سنگین
سراسر گرفتم بکف هر یکی رادو نیم از ره کینه کردم بسکین
زهر یک، دو فیروزه گون جام پرخونکشیدم بسر، تا شدم کام شیرین
الهی بود تا بود شادی و غممحب تو شاد و، عدوی تو غمگین