شمارهٔ ۲۸ - و له قطعه
دوشم که نسود دیده بر هماز فُرقت جان گزای هاتف
تا روز ستاره میشمردمدر آرزوی لقای هاتف
غافل که ز روشنی گرو برداز روی ستاره رای هاتف
وصل هاتف، که کام جان بودمیخواستم از خدای هاتف
ناگاه، خروس عرش برداشتاین زمزمه چون ندای هاتف
کان شب خیزان، تنفس الصبحآمد وقت دعای هاتف
برخاستم و، به سجدهٔ شکرجُستم ز خدا، بقای هاتف
چون سر از سجده برگرفتمافتاد به سر هوای هاتف
در زاویهٔ هوا فگندمدو چشم به ره چو های هاتف
از طرف افق دمید ناگاهصبح از دمِ جانفزای هاتف
صبح شب تار من صباحیآمد به زبان ثنای هاتف
در جی به کفش، همه لآلیشاز گوهر بحر زای هاتف
چون نافه خجسته نامهای داشتاز خامهٔ مشکسای هاتف
مضمون، همه شکوهٔ صباحیکو ناشده غمزدای هاتف
بیگانگیاش، چنانکه گویاهرگز نشد آشنای هاتف
او نیز نوشته نامهای نغزدر عذر خود از برای هاتف
چون بلبلِ بویِ گل شنیدهدیدم شده همنوای هاتف
گفتم که: نه، حق به جانب اوستای بیخبر از وفای هاتف
هاتف، چو غریب این دیار استباید جستن رضای هاتف
این نامه که او نوشته، چون نیستجز وصل تو مدعای هاتف
هر عذر که در جواب گفتیبالله نبود سزای هاتف
عذری ز تو نشنود صباحیهر کس باشد به جای هاتف