گنج

شمارهٔ ۱۹ - نامه به صباحی

قافیه: ربر۲۱ بیت
صبح است صبا، کوش که این نظم کنی گوشو آنگاه زنی دامن همت بکمر بر
خود را برسانی بسر کوی صباحیزان خاک کشی کحل بصیرت به بصر بر
او را دهی اول ز من این قطعه ی شیرینکانباشته از وی نی کلکم بشکر بر
پس گوییش از من، که: نگویی بچه تقصیردر کنج غمم ماندی و رفتی بسفر بر؟!
تو در سفر و، سوخته من؛ وین عجب آمدبا آنکه نبی خوانده سفر را بسقر بر
باری چو روان گشتی و، هجر تو روان کردخونابه ی حسرت ز دلم تا بجگر بر
نگذاشت مرا سستی پا، کآیمت از پیناچار زدم غوطه بدریای فکر بر
بس لولوی خوشاب که در رشته کشیدمو آن رشته فرستادمت اینک بنظر بر
بفرست جوابم، که جوابت بفرستماین قطعه که خواندم بحریفان دگر بر
هرگز نرسیده است بمن پاسخی از کسپیکی است مرا گرچه بهر راهگذار بر
گویا همه ی عمر رساندند رسولانمکتوب بکور، از من و، پیغام بکربر!
پندی است بگوش من از استاد که بادا؛در انجمن خلد، قرارش بمقر بر
کاسرار سخن گفت به بیگانه نشایدآگاه مکن بیخبران را بخبر بر
سلطان رسل، آنچه به جبرییل رسیدشگوید به علی، لیک نگوید به عمر بر
دید الغرض استاد در اول گهرم پاکپس راهبرم گشت باین گنج گهر بر
من نیز زرت تا نزدم بر محک صدقننمودت این راه بگنجینه ی زربر
اکنون تو هم از من شنو این پند به منتمنت بود از پند پدر را به پسر بر
زنهار، بناپاک، فن نظم میاموزنه خامه بخامان ده و ن ه تیغ بغر بر
شاید چو شود مست ز جامیش که دادیسویت نگرد خیره به تنگی نظر بر
شاید زند آن تیغ که از دست تو بگرفتهم بر دل تنگ تو به اظهار هنر بر
کز خیل غزالان حرم نیز شنیدمگاهی ز شبق شاخ زند ماده به نر بر