گنج

شمارهٔ ۱۸ - خواجه ی نوکیسه

قافیه: ار۲۱ بیت
شبی بخلوتی از چشم تنگ چشمان دورنه هوشیار و نه مست و نه خفته نه بیدار
نشسته بودم و در سینه کینه یی نه ز کسنشسته بودم و بر لب شکایتی نه ز یار
زبان بریده، ز ذکر جهان، مگر زدو ذکر؛قدم کشیده ز کار جهان، مگر زدو کار
نخست، در طلب نعمت نیامده شکردگر ز خجلت جرم گذشته استغفار
که ناگهان، یکی از دوستان روحانیز در درآمد با جسم زار و جان نزار
بگریه گفت: تو هم حال من نمی پرسیدرین دیار، که یاری نپرسد از غم یار؟!
بآستین، ز رخش گرد رفتم و گفتم:ز چیست گریه ات؟ ای از دلم ربوده قرار!
بگفت: داشتم از روزگار دوش غمیکه گر شمارمش امروز، تا بروز شمار
نگفته باشم از آنها، مگر کمی از بیشنگفته باشم از آنها، مگر یکی ز هزار
میانه ی من و دل، گفتگو که شد، ناگاهسحر بباغ مرا خضر ره نسیم بهار
بباغ رفتم و، هر سو نظاره میکردمز بخت بد، بیکی مجلسم فتاد گذار
خجسته مجلسی از خواجگان دو صف بستهیکی غریب نواز و یکی ضعیف آزار
ستاده من متحیر درین میان ناگاهز لطف خواند مرا سوی خود یکی ز کنار
پس از سلام، بمجلس درآمدم به ادب؛رخم ز خجلت زرد و دلم ز شرم فگار
بگوشه یی که نمودند جای، بنشستمکشیده سر بگریبان غم، چو بوتیمار
ز کبر خواجه ی نوکیسه ی دنی زادهز هم نشینی من، آمدش همانا عار
درید بیجهتم پوستین ز کینه و کردبجرم شرکت نظم نظامیم آزار
علامت بد عالم، ز علم کرد اعلام؛شعار ناخوش شاعر، ز شعر کرد اشعار
کنون بگو چکنم؟!- گفتمش : گناه ز تست،فقیر را به غنی، مور را بمار چکار؟!
نه تو ز آدمی افزون، نه او ز شیطان کمکه وقت سجده که فرمودش ایزد جبار
چه گفت؟ - گفت ز تیره دلی و خودبینی«خلقته من طین و خلقتنی من نار»