شمارهٔ ۱۵ - و له قطعه
ای که در بارگاه زیبایینازنینان تو را نیاز آرند
مشت خاکی است در خرابه ی منهمچو مشکی که از طراز آرند
گفتم: آهن قبا غلامانتکز نفس سنگ در گداز آرند
با سترگ استران اصطبلتکز جرس ساز دلنواز آرند
توبره ها و جوالهای بزرگریسمانهای بس دراز آرند
تا شب از پا چو مهر ننشینندبامدادان چو ترکتاز آرند
بسوی آن خرابه بخرامندگنجها از زمین فراز آرند
یعنی آن خاک ازین خرابه برونبهزاران هزار ناز آرند
تا بآن ساحت از پی راحتآب از زمزم حجاز آرند
از پی میوه و شکوفه، نهال؛از درختان سرفراز آرند
سرو و گل را نهال بنشانندنرگس و لاله را پیاز آرند
قمریان، ناله سنج چون محمودسروها، جلوه چون ایاز آرند
برده نیمی و، مانده نیمی چند؛چاکرانت بهانه ساز آرند
دلم آزرده شد ز ناز، ای کاشبیش از ینم ز ناز ناز آرند
یا بفرمای، آنچه مانده برندیا بگو، آنچه برده باز آرند