شمارهٔ ۱۴ - و له علیه الرحمه
خوش آمد این کهن رسمم از آنانکه خود را از بزرگان میشمارند
که چون بیرون روند از ملک ناچاربه جای خود، بزرگی باز دارند
که هر جا نخل بخل و ظلم بینندکنند و تخم جود و عدل کارند
ز پا افتادگان را، دست گیرند؛به کار دستگیری، پافشارند
به درد بیدلان، درمان فرستند؛به زخم بیکسان، مرهم گذارند
نه اینان، کز قضای آسمانی؛کنون در شهر ایران شهریارند
به شمع مجلس دانش، نسیمند؛به چشم مردم دانا، غبارند!
جهان کرده چو ابر تیر ماهیسیاه و قطرهای هرگز نبارند
به شهری چون روند از شهری، آنجاز خود ناکستری را برگمارند
کز آن هر شیوهٔ ناخوش که بینندبه نَبّاشِ نخستین رحمت آرند
غرض، آیین مردی این نباشدکه مردان جان به نامردان سپارند!