شمارهٔ ۵۸
قاصد، از ننگ زمن نامه بجایی نبردور برد، نام چو من بیسر و پایی نبرد!
حال آن بنده چه باشد، که چو آزاد شودجز در خواجه ی خود، راه بجایی نبرد
غیر افتد بگمان، کز پی دلجویی اوست؛چو بجورم کشد و نام خطائی نبرد
نام من برد، ندانم ز غضب یا کرم است؟!ز آنکه شاهی بعبث نام گدایی نبرد!
میرود از همه کس قاصد و من میگویمکه: پیامی ز منش غیر دعایی نبرد
نبرم از تو شکایت بکسی جز تو، که دوستگله ی دوست بجز دوست بجایی نبرد
غیر آذر، که ز غم مرد و ازو شکوه نکرددگر آن به که کسی نام وفائی نبرد