شمارهٔ ۴۰
بر آستانهاش امشب خوشم که جانان گفتکه دوش قصهٔ محرومی تو دربان گفت
شد آشکار، ز کم ظرفی حریفان رازوگرنه پیر مغان آنچه گفت پنهان گفت
غم نهانی من گفت با رقیب و دریغازین فسانه که مشکل شنید و آسان گفت
نگویدت کسی احوال من، کجا رفت آنکه بیبضاعتی مور، با سلیمان گفت؟!
ز دیده برد غبارش نسیم مصر مگرنهفته قصهٔ یوسف به پیر کنعان گفت
چه گویم و چه ز من بشنوی؟ که قصهٔ عشقحکایتی است که نتوان شنید و نتوان گفت!
ز رلف یار ندانم چه گفت آذر دوشکه داشت حال پریشانی و پریشان گفت؟!