گنج

شمارهٔ ۲۳

فتاده از پی دل کودکان و غوغائی استتو هم بیا بتماشا که خوش تماشائی است
مرا که مرغ دلم، مانده در شکنجه دام؛ازین چه سود که بیرون شهر صحرائی است؟!
گرانی از سر کوی تو زود خواهم بردبیا که فرصت حرف، امشبی و فردایی است!
نه پند واعظت از ره برد، نه نغمه ی چنگ؛میان مسجد و میخانه، بیخطر جایی است!
چرا ز مرگ بنالم بخود، که تربت منبزیر سایه ی سرو بلند بالایی است؟!
فغان، که درد تو آذر بکس نیارد گفتچو بنده‌ای که گرفتار عشق مولایی است