گنج

شمارهٔ ۱۹۸

تو را که گفت : رخ از دوستان بگردانی؟!ز دوستان، رخ چون بوستان بگردانی؟!
بگلبنی که کند نوحه زاغی، ای بلبل؛جز این چه چاره، کزو آشیان بگردانی؟!
چو تازی از پی صیدم سمند ناز مبادزنی به تیغم و، از من عنان بگردانی
زمام ناقه ی یار از کفت نیفتد اگربگرد محملم ای ساربان بگردانی
به پیری، از ستمش آه اگر کشم؛ یا ربگزند آه مرا، ز آن جوان بگردانی
چو رو بقبله کنند اهل قبله ای همدممباد رویم از آن آستان بگردانی
رفیق برهمن و شیخ اگر شوی آذرز دیر و کعبه دل این و آن بگردانی