شمارهٔ ۱۸۵
دل ز یار کهن، مگر کندیکه بیاران تازه خرسندی؟!
آه، ای نخل سرکش از جورتکآشیان مرا پراکندی
رشته ی جان ما گسست دریغکه بزلف تو داشت پیوندی
بیتو یعقوبم، آگهی از حالداشت، گرداشت چون تو فرزندی!
بنوازم، چه باشد ار بیندبنده یی لطفی از خداوندی
بتلافی گریه ی تلخمداشت در زیر لب شکرخندی
غیر را سوختی ازین غیرتکه بجان من، آتش افگندی!
مرد آذر ز هجر و از مرگشنتوان یافت جز تو خرسندی