شمارهٔ ۱۸۰
روز و شب، از رخ رخشندهٔ شاه عجبیآفتاب عجبی دارم و ماه عجبی
خطّ چون سبزهاش، از چهرهٔ چون گل زده سراز زمین عجبی، رُسته گیاه عجبی
دید آن مه گنهِ بیگنهی از من و، کُشت؛بیگناه عجبی را، به گناه عجبی
چه عجب گرد هم از دست دل و دین؟ که به نازشوخچشم عجبی، کرد نگاه عجبی!
دیدم از طرف بناگوشی و، کنج دهنی؛خط سبز عجبی، خال سیاه عجبی
لقب عاشق و معشوق، گر از من پرسندمن گدای عجبی گویم و شاه عجبی
تنم از اشک گدازد، دلم از آه چو شمعآذر، اشک عجبی دارم و آه عجبی