گنج

شمارهٔ ۱۷۹

نهی چو نام سگ خود، به من مرا طلبینهم به پای سگت سر، به عذر بی‌ادبی
وگرنه خون کنمش، گر بود دلت از سنگ؛به نالهٔ سحری و، به آه نیمه‌شبی
به خنده چون گذری از برم، مشو غافلز اشک گوشهٔ چشمی و آه زیر لبی
عجب مدان که غلام ایاز شد محمودبود ز بازی عشق این کمینه بوالعجبی
کند ز شیرهٔ عناب لب، دهان شیرینکسی که تلخ شدش کام از می عنبی
به غیر من، که از آن لب شنیده‌ام دشنامکه تلخ‌کام شود از حلاوت رطبی؟!
چگونه درد خود آذر به یار خود گویم؟!حدیث او همه ترکی و، حرف من عربی!