شمارهٔ ۱۶۱
از غیر، ایمنم، که بود پاسبان توخون من اینکه ریخته بر آستان تو
صد رنگ میوه داده نهالت، ولی چه سودزان میوه تر نکرد لبی باغبان تو؟!
این خط و خال، دشمن دین و دل من است؛بر گوشهٔ لب تو، و کنج دهان تو
خوش آنکه بشنوم سخنی راست یا دروغمن از زبان آنکه شنید از زبان تو
کردی مرا به عشق هزار امتحان و، بازدارم گمان بد، به دل بدگمان تو!
بیمهری تو نیست گر از مهربانیامچون مهربان نشد دل نامهربان تو؟!
آذر ز شکوهٔ دلم، آتش زدی به جان؛من چون کنم؟ زده است دل آتش به جان تو!