گنج

شمارهٔ ۱۶۰

بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛چکنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟!
بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را؛بسزای آنکه دارد نظر عنایت از تو
مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مباداکه کند ببزم وصلش دگری حکایت از تو!
ز فراق غوطه در خون زدم و، ز ساده لوحیچکنم که باز دارم طمع حمایت از تو؟!
سر خود بگیر آذر برو از میانه شایدبکسی غم محبت نکند سرایت از تو!