شمارهٔ ۱۵۴
چون در دل شیرین بود از رشک شکر خونخسرو شودش از غم فرهاد جگر خون
خون شد جگرم از غم عشق تو و، امیددارم که نگردد دلم از درد دگر خون
ناورده کبوتر ز تو گر نامه ی قتلممیریزدش آیا ز چه هر لحظه ز پر خون؟!
آذر همه شب خیزد و ریزد ز فراقتاز سینه ی تنگ آتش و از دیده ی تر خون