گنج

شمارهٔ ۱۳۳

دردا که حریف راز دانمحرفی زد و کرد بدگمانم
بود آنکه نخست، خضر را هماکنون شده دزد کاروانم
امروز فگند بر زمینمدی برد اگر بر آسمانم
دی، دوستر آنکه بودم از جانامروز شده است خصم جانم
نامحرم گشته محرم، ای وایشد بسته زبان ز همزبانم
شد هم قفس من، آخر آن مرغکاو بود اول هم آشیانم
دم با که زنم ز مهر، کاین دمبیمهر شده است مهربانم
من غافل از آنچه در دل اوستاو، باخبر از غم نهانم!
دیگر نخورم فریبش، آذرچون کار گذشته ز امتحانم