شمارهٔ ۱۳۲
بود طریقهٔ هوش، اینکه سر عشق بپوشمولی چه سود که کرده است عشق، غارت هوشم!
گرم به هیچ خرید و، گرم به هیچ فروشدبه جان دوست که من دوست را به جان نفروشم
جفای خویش ببین و وفای من، که همیشهتو همزبان رقیبی و من ز شکوه خموشم
شکنج سلسلهٔ عنبرین و، طرهٔ مشکیننهاد بند به پایم، کشید حلقه به گوشم
اگر به چشمهٔ حیوان، فتد چو خضر گذارمبه خاک پای تو سوگند کآب بی تو ننوشم
بکُشت بی تو مرا دوش فُرقت تو و امشبکُشد به بزم تو از رشک غیر، حسرت دوشم!
کسی نگفته که بلبل ننالد از ستم گلچو دارم از تو خراشی به سینه، چون نخروشم!
رهینِ باده اگر خرقه را ز دوشِ منِ آذرنمیگرفت، نمیداد باده باده فروشم