شمارهٔ ۱۲۸
غمین، چند از برت با چشم خون آلود برخیزم؟!رها کن، تا جمالت بینم و خشنود برخیزم!
نشانده بر درت ناخوانده شوقم، تا چه فرمایی؟اگر مقبول بنشینم، وگر مردود برخیزم؟!
پس از دیری نشستم دوش، چون در گوشهای سرمستنشاندی غیر را پهلوی من، تا زود برخیزم
چو در بزمت نشستم، مضطرب گشتی، سرت گردماگر از رفتنم دل خواهدت آسود برخیزم!
زدی از دیدن بیگانگان، صد طعنه بر دربانمرادت زین سخن، گر رفتن من بود برخیزم!
ز یار امیدوار، از آسمانم بدگمان یا رب؛نشاند تا کجا چون ز آستان فرمود برخیزم!
چو در مجلس نشینم، تا نرنجد غیر ازو؛ پنهاننوید خلوت خاصم دهد، تا زود برخیزم!
ز رشک غیر، در بزمش کشم تا چند آه آذر؟!نشد تا تیره در چشمم جهان زین دود برخیزم!!