شمارهٔ ۱۲۷
گر روی تو بینم و بمیرمسهل است، باین گنه مگیرم
جز نام تو نیست بر زبانمجز یاد تو نیست در ضمیرم
من فاخته ام، تو سرو یعنیتو آزادی و من اسیرم
افتم اگر از پیت عجب نیستتو محتشمی و من فقیرم
گر بردارند سر بتیغمگر بشکافند دل بتیرم
سر از قدم تو بر ندارمدل از مهر تو بر نگیرم
هست از غمت ای جوان فراغتاز سرزنش جوان و پیرم
صبح عید است، یا ز جانانآورده بشارتی بشیرم؟!
یا باد صبا ز خاک آن کویافشانده به پیرهن عبیرم؟!
گر در همه کار بیدلم، لیکدر دادن دل، بسی دلیرم
گر پند دهی بمنعم از عشقآذر، بخلاف ناگزیرم!
کاین پند ز کس نمی پسندموین منع ز کس نمی پذیرم